دادگستری در عصر ساسانی

[ad_1]

دادگستری در عصر ساسانی

دادگستری در عصر ساسانی

%d8%b3%d8%a7%d8%b3%d8%a7%d9%86%db%8c

{داد و دادگستری به مفهوم قدیم در ایران باستان از مقام شامخی برخوردار بود. بر اساس قرائن موجود و از زمان هخامنشیان پادشاهان مراقب حسن جریان قضاوت و درستکاری قضاوت بودند. در دوره ساسانیان نیز قاضی از احترام خاصی برخوردار بود و عمدتاً «هیربدان» را بدین کار می‌گماشتند. کارهای حقوقی جزو وظایف روحانیون شمرده می‌شد زیرا تنها ایشان از قواعد شرعی مطلع بودند. یک قاضی ویژه هم به عنوان قاضی سپاه (سپاه داذور) قضاوت در سپاه را بر عهده داشت. در رأس محکمه هر قریه یک قاضی روحانی منصوب [تا اینجا صفحه ۴۱ کتاب] می‌شد و چند قاضی دیگر برای انجام مأموریت‌های گوناگون در اختیار داشت. میان مجازات‌های معمول احتمالاً مجازات «ور» بیش از همه واقع می‌شد (مجازات «ور» عبارت بود: از استفاده از قوای طبیعت برای تعیین حقانیت طرفین دعوا.)(گیرشمن، ۱۳۴۴، ص۳۱۴؛ مقاله ماسه، هانری، تمدن ایرانی، ص۱۹۳). «داذوران» را در ردیف دستوران و موبدان و هیربدان نام برده‌اند و رئیس کل داذوران را قاضی دولت یا «شهرداذور» یا «داذور داذوران» می‌نامیدند. یک نفر ملقب به «آیین بذ» کارهای قضایی انجام می داد. در تشکیلات قضایی ساسانی، کسانی که مدت ده تا پانزده سال علم فقه آموخته بودند، اعتبار بیشتری داشتند. قوه عالیه قضایی به شاه اختصاص می‌یافت. بنا به روایات متعدد پادشاهان ساسانی در رعایت مسایل قضایی نظارت و دقت داشتند. هرگاه شخصی در مراجع عدلیه محلی به حق خود نمی‌رسید می‌توانست به شاه رجوع کند و حکم پادشاه قابل نقض نبود. البته دسترسی به پادشاه چندان آسان به دست نمی‌آمد لذا در سال دوبار بار عام می‌داد و همه مردم می‌توانستند در محضر وی دادخواهی کنند. در این هنگام شاه به موبدان موبد دستور می‌داد که مأمورانی امین در مدخل قصر قرار دهند تا از دخول متظلّمان ممانعت نشود.

مبانی حقوقی عهد ساسانی کتاب اوستا و تفاسیر آن و اجماع نیکان یعنی مجموعه فتاوی علمای روحانی بوده است. به نظر می‌رسد مجموعه قوانین حقوقی مدون به معنای امروزی وجود نداشته است، لیکن از خلاصه نسک‌های اوستای ساسانی – موجود در کتاب دینکرد – چنین استنباط می‌شود که چندین نسک شامل مسایل حقوقی در دست بوده است. خلاصه‌ای که در دینکرد وجود دارد از روی اوستای ساسانی و تفاسیر آن تلخیص شده و تاریخ آن ظاهراً عهد خسرو انوشیروان است(کریستین سن، ۱۳۵۱، ۳۲۶).

در خصوص انواع مجازات تا آن جا که در نامه تنسر آمده عقوبت بر سه نوع جرم وارد بوده است. اول بین خداوند و بنده‌ای که از دین برگردد. دوم میان برادران به صورتی که یکی بر دیگری ظلم کند، که در قرون نخستین عهد ساسانی کیفر جرم اول و دوم یعنی کفر و عصیان خیانت و فرار، اعدام بود و سوم مجازات جرایم نسبت به برادران دنیایی از قبیل دزدی و راهزنی و هتک ناموس [تا اینجا صفحه ۴۲ کتاب] و جور و غیره جزای بدنی سخت و یا اعدام بود (نامه تنسر، صص ۱۶-۱۷)[تا اینجا صفحه ۴۳ کتاب].}۱

ارجاعات:  

۱ـ کتاب: درآمدی بر دیوان سالاری در ایران/ نویسنده : حمید تنکابنی / انتشارات: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران/ چاپ اول، ۱۳۸۳/ صص ۴۱، ۴۲،۴۳

پیام مدیر سایت ظفرمند

 

[ad_2]

لینک منبع

شیطان و سجده نکردن بر انسان

[ad_1]

شیطان و سجده نکردن بر انسان

شیطان و سجده نکردن بر انسان

%d8%b4%db%8c%d8%b7%d8%a7%d9%86

{…پس از آفرینش آسمانها، زمین و سایر موجودات، خداوند سبحان آفرینش «انسان» را به عنوان سر آمد مخلوقات، و او را به عنوان جانشین خویش «خلیفة الله» اراده کرده است.

…با آفرینش انسان و فرمان به سجده بر او، نافرمانی آغاز و نطفه انحراف منعقد گردیده است. بدون شک منشأ نافرمانی، خودخواهی و تکبر ابلیس بوده که او را به نافرمانی از دستور خداوند وادار نموده است. …شیطان میان فرشتگان زندگی می‌کرد و سال‌های متمادی خدا را عبادت می‌نمود، لکن به سبب تکبر، خودبینی و نافرمانی، باطنش آشکار گشت و از آنجا که فرشتگان، به ویژه ابلیس به مقام «خلیفة اللهی» انسان حسادت می‌ورزیدند و می‌خواستند که خود به این مقام نایل شوند و زمین در سلطه آنها باشد، لذا برای رسیدن به این هدف به خداوند می‌گفتند: «کسی را خلیفه قرار می‌دهی  که در زمین تباهی و خون‌ریزی به پا می‌کند، در حالی که ما تو را به پاکی می‌ستاییم و عبادت می‌کنیم».

خداوند در پاسخ آنها فرمود: «انی اعلم ما لا تعلمون» یعنی خداوند خواست به آنها بفهماند که تباهی و نافرمانی در میان خود آنها وجود دارد و آن این که ابلیس که در ظاهر اهل عبادت است، باطنش همان تکبر، حسادت و خود‌محوری است که او را به نافرمانی کشانده است و به همین دلیل فرشتگان همگی به آدم سجده کردند به جز ابلیس که به سبب خودخواهی و حسادت به مقام آدم از فرمان الهی «اسجدوا» سرپیچی نمود. وقتی علت نافرمانی شیطان هویدا شد که گفت: «من از انسان بهترم، چون مرا از آتش آفریده‌ای و او را از گِل خلق کرده‌ای»(اعراف/۱۲).[تا اینجا صفحه ۹۰ کتاب]

 …شیطان با آن موقعیت که میان فرشتگان داشت و در مقام فرشته مقرب بود، نه تنها مقام قرب حق تعالی را از دست داد، بلکه خداوند به او فرمان داد: از صف فرشتگان خارج شو که تو رانده درگاه منی، و لعنتم تا روز قیامت بر تو خواهد بود. «فاخرج منها فانک رجیم و ان علیک لعنتی الی یوم الدین».

بنابراین سرکشی و خودخواهی شیطان، تنها موجب محرومیت او از موقعیت و مقام قرب الهی نشد، بلکه او از روی خواری و لجاجت به خداوند گفت: حال که مرا گمراه کردی من بر سر راه تو در کمین بندگانت می‌نشینم تا آنها را گمراه سازم …. خداوند نیز برای این که انسان اسیر انحراف و وسوسه‌های شیطانی نشود، به وی هشدار داد که شیطان دشمن آشکار شماست و در دشمنی خود چیزی کم نمی‌گذارد، آگاه باشید تا دچار انحراف شیطانی نشوید. «وَ لا یصُدَّنَّکمُ الشَّیطَانُ إنَّهُ لَکمْ عَدُوٌّ مُّبینٌ»(یس/۶۰).}۱

ارجاعات:  

۱ـ کتاب: ریشه‌یابی انحراف و فتنه از منظر قرآن و تاریخ/ نویسنده: عزت الله معتمد/ ناشر: انتشارات نجفی، قم/ چاپ اول ۱۳۹۴/ ۹۰٫۹۱

پیام مدیر سایت ظفرمند

[ad_2]

لینک منبع

تیمور لنگ

[ad_1]

تیمور لنگ

تیمور لنگ

%d8%aa%db%8c%d9%85%d9%88%d8%b1-%d9%84%d9%86%da%af

{تیمور، که مورخان نسب او را به خاندان چنگیز رسانیده‌اند، پسر امیرترغای بود. وی در سال ۷۶۲ هجری قمری در دستگاه امیر حاجی برلاس در ماوراءالنهر به کار اشتغال داشت و به همراه او به خراسان گریخت و اندکی بعد مجدداً به ماوراءالنهر بازگشت و به خدمت تُغلق‌تیمور، خانِ کاشغر درآمد. وی نیز تیمور را به حکومت شهر کش زادگاه تیمور منصوب کرد. تیمور، اندک‌اندک، به بسط سلطه خود بر سایر نواحی ماوراءالنهر اهتمام ورزید. وی با خواهر امیر‌حسین قزغنی ازدواج کرد و از آن هنگام لقب گورکان، یعنی داماد را یافت. هر چند برخی هم بر این عقیده‌اند که چون تیمور بعدها دختر تغلق‌تیمور را به عقد خود درآورد، لقب گورکان پیدا کرد. تیمور در خطه ماوراءالنهر چندین بار به لشکرکشی پرداخت که در یکی از جنگ‌هایش، با امیرحسین، به خوارزم حمله برد ولی مغلوب وی شد و به خراسان گریخت. تیمور از خراسان، به سیستان رفت لیکن والی سیستان به حیله بر سر او تاخت و در این گیر و دار تیمور چند زخم برداشت. به روایتی در این درگیری پاشنه پا،‌ دست و شانه تیمور مجروح شد و پای راستش چنان صدمه دید که دیگر هیچ وقت به حال عادی برنگشت و چون همه عمر می‌لنگید به همین سبب وی را تیمور لنگ خوانده‌اند.

پس از چندی، تیمور به خوارزم لشکر کشید و سرانجام در ۷۸۱ هجری قمری آن خطه را ضمیمه متصرفات خود نمود. وی در سال ۸۰۱ نیز هندوستان را فتح کرد. تیمور، از سالهای ۷۸۲ تا ۷۸۵ بارها به خراسان لشکر کشید. این حملات به یورش های اول و دوم معروف است که عاقبت هم این نواحی به تسخیر وی درآمدند. پس از یورش سه ساله تیمور به خراسان و سپس یورش پنج ساله او به نواحی گرگان، مازندران، ری، سلطانیه، شوشتر و شیراز در ۷۹۶ هجری قمری به قصد قلعه تکریت در بغداد رفت. آنگاه به جانب گرجستان تاخت و در ۷۹۸ هجری قمری شهر مسکو را نیز تصرف کرد. وی در ۸۰۱ هجری قمری هندوستان را فتح و یورش هفت ساله خود را از سمرقند به جانب ایران آغاز کرد. این سال‌ها [تا اینجا صفحه ۱۴۶ کتاب] آخرین دوره جنگ‌های تیمور گورکانی شمرده می‌شود.

سرانجام تیمور، در سال ۸۰۷ در اترار جان سپرد و در سمرقند به خاک سپرده شد. وسعت ممالک تحت سلطه تیموری نسبت به چنگیز کمتر بود، لیکن در آن دوران، موضوع حاکمیت سیاسی از اهمیت فراوانی برخوردار بود لذا وی کمتر قوانین جدیدی بنا می‌نهاد و صرفاً در اجتماع وضع تازه‌ای پدید آورد. بدین سان تیمور امپراتوری ترک را نیز وسعت بخشید.

دوران حکومت او از منظر فرهنگی، ترکیبی از مؤلفه‌های حکومت امرای ترک و ایرانی و از نظر تشکیلات حکومتی، ترکیبی از مردم ترک و چنگیزی و به لحاظ سیاسی و مذهبی، آمیزه‌ای از عناصر مغولی و عربی شمرده می‌شد(گروسه، ۱۳۵۳، ص۷۵۴).

پس از وفات چنگیز، امپراتوری مغول تا مدت‌ها از صلح داخلی برخوردار بود؛ ولی پس از مرگ تیمور، امیر‌نشین ترک ماوراءالنهر، دستخوش منازعات بین پسران و نوادگان امیر تیمور گردید. سلطان خلیل پسر میرانشاه به عنوان جانشین وی، در سمرقند به تخت سلطنت نشست. این اقدام، قیام پسر عم‌های او و پسر چهارم تیمور، شاهرخ را که حاکم خراسان بود به همراه داشت. شاهرخ یکی از بهترین شاهانی است که بر ایران سلطنت کرده است. او علاوه بر دیانت، تقوا و عدالت، مردی صلح‌جو، بخشنده و علم دوست بود و خرابی‌های پدر را آباد کرد. خود وی هم شعر می‌گفت و هم خوش می‌نوشت و بدین‌ سان هرات در عصر او، مرکز اجتماع علما و ادبا شد. همسر شاهرخ، گوهرشاد آغا هم آثار نیکو و معروفی، از جمله بنای مسجد گوهرشاد در ارض اقدس (مشهد) از خود به جا گذارد.}۱

ارجاعات:

۱ـ کتاب: درآمدی بر دیوان سالاری در ایران/ نویسنده: حمید تنکابنی/ انتشارات: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران/ چاپ نخست ۱۳۸۳/ صص ۱۴۶ و ۱۴۷

 

[ad_2]

لینک منبع

مادها

[ad_1]

مادها

مادها

%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae-%d9%85%d8%a7%d8%af

هرودت، مورخ یونانی (قرن پنجم پیش از میلاد) از وجود شش قبیله ماد اطلاع[تا اینجا صفحه ۶ کتاب] داده است، نخستین شاه ایشان به نام دیوکس یا دیااُکو آن‌ها را متحد کرد. آثار آشوری مربوط به سده نهم پیش از میلاد نیز از مادها یاد کرده و آنان را قبیله‌های پراکنده‌ای خوانده‌‌اند که در در نزدیکی مرز آشور مستقر بوده‌اند. سرزمین ماد در همسایگی دولت‌های بزرگ متمدن و با فرهنگ قدیم، یعنی آشور و اورارتور، قرار داشت و طی مبارزاتی که بین این قبایل درگرفت مهم‌ترین آن‌ها، که نیرومندتر و مقتدرتر بودند، به نام قبایل ماد، دولتی مستقل را تشکیل دادند. مادها مردمانی آریایی‌نژاد بودند که مدت‌ها زیر سلطه دولت آشور قرار داشتند. پادشاهان آشور بارها به کردستان و نواحی هم جوار آن لشکرکشی کردند.

بنا بر گفته هرودت: دیااکو در شهری به نام اکباتان دولت ماد را تأسیس کرد. بعد از او پسرش‌، فرورتیش به تخت نشست. سیاست او حفظ مناسبات خوب با آشور بود، ولی بعد از چندی مادها درصدد برآمدند تا از قید آشور رها شوند. در این جنگ شاه ماد کشته شد. هُوَخشتره از شکست فرورتیش عبرت گرفت و تصمیم به ایجاد قشون دایم گرفت. وی آشوریان را شکست داد و شهر نینوا را نیز محاصره کرد، لیکن گرفتار اسکیت‌ها (سکایان) شد. پس از جنگ‌های طولانی، عاقبت هوخشتره موفق شد آنان را مغلوب و مجبور سازد تا ارتش ماد را سازمان‌بندی کنند. در سال ۶۱۵پ.م ماد به همراه بابل به آشور حمله کرد. پادشاه بابل، نبوکدپلاسر و شاه ماد نینوا را محاصره کردند.

نواحی تحت نفوذ هوخشتره عبارت بودند از: ری، اصفهان، آتروپاتن(آذربایجان)‌، اکباتان(همدان)، بخشی از اورارتو و ناحیه کاپادوکیا. وی در سال ۵۹۰ پ.م به کنار رود هالیس (قزل ایرماق) رسید که قلمرو او را از کشور نیرومند لیدیا جدا می‌کرد.

جنگ میان لیدیا و ماد پنج سال طول کشید و عاقبت رود هالیس به عنوان مرز میان دو کشور تعیین شد. پس از هوخشتره، آستیاگ (ایختوویگو)به تخت نشست و توانست بین‌النهرین و سوریه شمالی را از قلمرو بابل جدا کند و متصرف شود.

مادها در عین حال در آغاز سده ششم پیش از میلاد، قبایل پارسی را هم که در نواحی جنوب باختری فلات ایران ساکن بودند، مطیع خود کردند، ولی [تا اینجا صفحه ۷ کتاب] عاقبت کمبوجیه‌ سرکرده پارس‌ها، دختر آستیاگ را به زنی گرفت و از این ازدواج، کوروش پادشاه آینده  پارس به دنیا آمد.

ماد اصلی عبارت بود از آذربایجان و کردستان و عراق عجم، ولی بعدها از رود هالیس تا باختر و از دریای خزر تا پارس و خوزستان وسعت یافت(نک، دیاکونوف۱۳۵۷، صص۲۱۱،۲۵۸ به بعد؛ پیگولوسکایا و دیگران، ۱۳۵۴، صص۱۱-۱۵).}۱

ارجاعات:

۱ـ کتاب: درآمدی بر دیوانسالاری در ایران/ نویسنده: حمید تنکابنی/ ناشر: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران/ چاپ نخست تابستان ۱۳۸۳/ صص۶،۷،۸

 پیام مدیر سایت ظفرمند

 

 

 

[ad_2]

لینک منبع

حضرت سلیمان و گنجشک نر و ماده

[ad_1]

حضرت سلیمان و گنجشک نر و ماده

%d8%ad%d8%b6%d8%b1%d8%aa-%d8%b3%d9%84%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%af%d9%88-%da%af%d9%86%d8%ac%d8%b4%da%a9

روزی گنجشک نری نزد حضرت سلیمان (علی نبیِّنا و آله و علیه السلام) آمده و عرض کرد: این گنجشک ماده به من توجهی نمی‌کند، به من محل نمی‌گذارد، هر چه من به او محبت دارم در عوض او به من بی‌محبتی می‌کند. حضرت از گنجشک ماده بازخواست کرد، گنجشک ماده گفت: دروغ می‌گوید که به من محبت دارد، غیر از من، یکی دیگر را هم زیر سر دارد و [تا اینجا صفحه ۱۴۸ کتاب] دوست می‌دارد. حضرت سلیمان زار زار گریه کرد. می‌دانی چرا؟ یعنی: خدایا نکند در قلب ما هم، غیر تو جای گرفته باشد.

…………………………………………

در بحارالانوار، ج۱۴، ص۹۵ در ابتدای روایت چنین آمده است: اِنَّ سُلَیْمانَ عَلَیْهِ السَّلام رَأی عُصْفُوراً یَقُولُ لِعُصْفُورَةٍ لِمَ تَمْنَعِینَ نَفْسَکِ مِنّی؟ وَ لَوْ شِئْتٌ اَخَذْتُ قُبَّةَ سُلَیْمانَ بِمِنْقاری فَأَلْقَیْتُها فِی الْبَحْرِ…

روزی حضرت سلیمان(ع) گنجشک نری را دید که به گنجشک ماده می‌گوید: چرا خودت را از من منع می‌کنی و به من بی‌اعتنا هستی در حالی که اگر من بخوهم تاج و تخت سلیمان را به منقارم می‌گیرم و در دریا می‌اندازم و حضرت سلیمان وقتی که این کلام را شنید تبسم کرد و هر دو را خواست و به گنجشک نر گفت: آیا می‌توانی چنین کاری کنی؟

گنجشک نر گفت: خیر ای پیامبر خدا، و لکن خوب است که مرد از قدرت خودش در نزد همسرش تعریف کند و کاری کند که در نزد همسرش بزرگ و با اقتدار جلوه کند(تا همسرش از او حساب ببرد) لذا از این جهت من این جمله را گفتم. و البته عاشق نسبت به آنچه می‌گوید ملامت نمی‌شود.

فَقاَل سُلَیْمانُ علیه السلام لِلْعُصْفُورَةِ لِمَ تَمْنَعِینِهِ مِنْ نَفْسِکِ وَ هُوَ یُحِبُّکِ؟ پس سلیمان (ع) به گنجشک ماده گفت: چرا از او کناره می‌گیری در حالی که او ترا دوست دارد.

فَقالَتْ یا نَنِیَّ اللهِ اِنَّهُ لَیْسَ مُحِبّاً وَ لکِنَّهُ مُدَّعٍ، لِأَنَّهُ یُحِبُّ مَعِیَ غَیْرِی فَأَثَّرَ کَلامُ الْعُصْفُورَةِ فی قَلْبِ سُلَیْمانَ.

گنجشک ماده گفت: او به من محبت ندارد بلکه فقط ادعای محبت می‌کند، زیرا با وجود من یکی دیگر را دوست می دارد. اینجا بود که کلام گنجشک ماده در قلب حضرت سلیمان اثر کرد که محبت باید خالص باشد و با چیز دیگری مخلوط نشود.[تا اینجا صفحه ۱۴۹ کتاب]}۱

ارجاعات:

۱ـ کتاب: آداب الطّلاب/ مولف: شاکر برخوردار فرید/ ناشر: موسسه انتشاراتی لاهوت، تهران/ چاپ ششم ۱۳۹۲/ صص۱۴۸،۱۴۹

 

[ad_2]

لینک منبع

مضرّات ترساندن کودک

[ad_1]

مضرّات ترساندن کودک

%d8%aa%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9

{از بدترین آفتهای تربیتی، ترساندن کودک است. کمتر عاملی مانند ترساندن کودک، به روان او لطمه می‌زند و متأسفانه این آفت در بین آفتهای تربیتی، بیشترین رواج را در خانواده‌ها و جامعه ما دارد!

بعضی از آفتهای تربیت، فقط در خانواده‌های کم فرهنگ و ناآگاه وجود دارد، اما این آفت خطرناک، در بسیاری از خانواده‌ها، بلکه اکثر آنها، موجود است. جای بسی تعجب و تأسف است که در بین افراد تحصیل‌کرده و اهل مطالعه و حتی کسانی که موضوع شغل و تخصصشان «کودک» و «تعلیم و تربیت» است نیز این آفت مشاهده می‌شود!

ترساندن کودک از لُولُو، غول، جن، مُرده، مرگ، سگ، گربه، حشرات، تاریکی، آمپول، دارو، دکتر، پلیس و هر چیز و هر کس دیگر و به هر شکلی که باشد، خلاف تربیتِ صحیح است و لطمه‌های سنگینی به روان و اعصاب کودک می‌زند و هیچ توجیه عاقلانه نیز ندارد.[تا اینجا صفحه ۶۵ کتاب]

حتی ترساندن کودک از کارد، کبریت، گاز، برق، بخاری و مانند اینها نیز به شکلی که بین مردم رواج دارد، صحیح نیست؛ بلکه خطر اشیایی را که برای کودک، خطرناک است باید با توجه به سنّ و ظرفیت او برایش توضیح داد، نه آنکه او را ترساند. و کودکی که هنوز درک کافی برای فهمیدن این توضیحات را پیدا نکرده، باید اشیاء خطرناک را از دسترس او دور کرد.

ترسیدنِ خودِ والدین و بزرگترها نیز باعث ترس کودک می‌شود؛ مثلاً هنگامی که کودک، چهره هراسان و مضطرب مادر خود را در برخورد با پدیده‌ای غیر منتظره مشاهده می‌کند، خواه ناخواه دچار ترس و اضطراب می‌گردد.

بسیاری از بیماریهای روانی مانند اضطراب، افسردگی، دلهره، نگرانی و پریشانی، از همین ترساندنها نشأت می‌گیرد و انسان را در طول عمر، رنج می‌دهد.

این ترساندنها، جرأت و شهامت را در انسان بشدت ضعیف می‌کند و او را از اقدام به کارهای بزرگ باز می‌دارد و استعدادها و خلاقیتها را در او خاموش و یا ضعیف می‌گرداند.

کودک، پدر و مادرش را راستگو می‌داند و وقتی از آنان می‌شنود که: «الان لُولُو می‌آید و تو را می‌خورد»، واقعاً باور می‌کند و در یک دلهره  دائم قرار می‌گیرد و زندگی‌اش با ترس و اضطراب دائمی همراه می‌شود.

ترساندن کودک، یک جنایت است. و پدر و مادر و مربی خیرخواه نباید دست به چنین جنایتی بزنند.[تا اینجا صفحه ۶۶ کتاب]}۱

ارجاعات:

۱ـ کتاب:  هشدارهای تربیتی، چهل مسأله مهم تربیتی/ نویسنده: علی اکبر مظاهری/ ناشر: موسسه انتشارات هجرت، قم/ چاپ دهم، ۱۳۸۷/ صص۶۵و۶۶

پیام مدیر سایت ظفرمند

[ad_2]

لینک منبع

نظام اداری و تشکیلات حکومتی و قوانین قضایی در عصر مغولان

[ad_1]

نظام اداری و تشکیلات حکومتی و قوانین قضایی در عصر مغولان

نظام اداری و تشکیلات حکومتی و قوانین قضایی در عصر مغولان

%d9%86%d8%b8%d8%a7%d9%85-%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85%d8%ba%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86

{تا قبل از هولاکو و به تعبیر بهتر تا زمان غازان‌خان، این نظام بیشتر بر اساس آداب و رسوم برگرفته از یاسای مغولی استوار بود. ساری و جاری بودن این نظام در ایران تأثیر شگرفی در امور اجتماعی کشور داشته است. اگر چه بعدها غازان‌خان پادشاه مسلمان ایلخانی کوشید یاسای جدیدی در ایران باب کند، اثر یاسای چنگیز مدت‌ها حتی در دوره تیموریان کم و بیش بر جای ماند.

مغولان نمی‌توانستند القاب و عناوین متعددی داشته باشند. اگر کسی به سلطنت می‌رسید، تنها لقب قاآن یا خان را بر نام خود می‌افزود و نه بیشتر. در مکتوب‌ها هم رعایت این اصل می‌شد و حشو و زوایدی در کار نبود. شکار امری جدی محسوب می‌گردید و قوانین و شرایط خاص خود را داشت و مقصود از آن، این بود که قوانین کشتار و جنگ و به کار بردن سلاح و طرز محاصره را بیاموزد(جوینی، ج۱، ص۲۱). تصرف در اموال مردگان زشت شمرده می‌شد و آن را به خزانه راه نمی‌دادند (همان مأخذ، ج۱، ص۲۳-۲۵).

در یاسا، برای مرتکب شوندگان سرقت و زنا مجازات قتل معلوم شده بود. جاسوسی، دروغ، سحر و جادو نیز مجازات مرگ را در پی داشت. مغولان موظف بودند هم‌نژادان خود را یاری و دیگران را قتل‌عام کنند. همه سران و نویان‌ها برای کنگاج (شور) به قوریلتای (مجلس مشاوره) احضار می‌شدند و در صورت غیبت، مرگ در انتظارشان بود. رؤسای ملل و طوایف تابع مغول از داشتن عناوین و القاب محروم بودند.

صلح کردن با امیر یا پادشاهی که قبول ایلی نکرده باشد، ممنوع بود. غارت [تا اینحا صفحه ۱۲۸ کتاب] دشمن قبل از صدور اجازه خان یا امرای هزاره و صده ممنوع بود. غنایم به طور مساوی تقسیم می‌شد و هر کس به میدان جنگ نمی‌رفت باید در ازای آن، مدتی بی‌مزد برای حکومت کار کند. هیچ مغولی را نمی‌توانستند به غلامی و خدمت برگزینند. غلامی از آنِ ملت‌های مغلوب بود  و هیچ غلامی نمی‌توانست صاحبان خود را ترک کند. هر کسی می‌بایست زن خود را بخرد و داشتن دو خواهر و چندین زن درجه دوم (مانند صیغه) مباح بود و همه زنان پدر بعد از مرگ او، غیر از مادر، به پسر و جانشین وی انتقال می‌یافت. سرداران و صاحبان منصب لشکری و کشوری که به فرمان عمل نمی‌کردند، واجب‌القتل بودند(لمب، ۱۳۱۳، ص۵۹).

چنگیزخان به حفظ عادات و رسوم چادرنشینی مغولان علاقه خاص داشت. ییلاق و قشلاق کردن خان‌ها از محلی که قبلاً بودند (یورت) به یورت دیگر معمول بود. اردو برای بیابانیان مغول حکم شهر را داشت. کشتی‌گیری، خرافات و اعتقاد به شیاطین و ارواح خبیث، ستارگان و ترتیب قرار گرفتن آنان مورد توجه بود. چنان که می‌دانیم نجوم و هیئت از اهمیت ویژه‌ای برای مغولان و ایلخانان برخوردار بود. «سیورغامیشی» از جمله رسوم مهم مغولی بود که همچنان دوام یافت و آن ملاکی بود که در مقابل خدماتی که کسی برای خان مغول انجام می‌داد به او بخشیده می‌شد و این املاک قابل انتقال به اعقاب وی بود.

محاکمه مغولی (یارغو) توسط یارغوچی (قاضی) انجام می‌شد و اگر شخص محکوم می‌شد، از او مُوچُلکا (تعهدنامه) برای پرداخت آنچه بر گردن داشت می‌گرفتند و گر نه به یاسا رسانیده می‌شد. انتصاب هر شخصی از طرف خان، با برلیغ (حکم ممهور به مُهر خان (تَمغا)) همراه بود و این یرلیغ به کسی هم که قبول ایلی کرده بود، داده می شد. البته باسقاق (شحنه) هم نزد وی می‌فرستادند تا در حکومت او و تقدیم قبجر (قوبچور: مالیات) نظارت داشته باشد

کسانی که می‌توانستند سحر و جادو را کشف و دفع کنند، جماعتی از کشیشان بودایی به نام بَخشی و تُوین بودند و اهل علم سحر به اسم قام نامیده می‌شدند. عقیده قامان این بود که شیاطین در دست ایشان اسیرند. یکی از [تا اینجا صفحه ۱۲۹ کتاب] مهمترین وسایلی که قامان برای پیشگویی فال داشتند، استخوان شانه گوسفند بود که آن را آن قدر در آتش می‌گذاشتند تا سیاه شود، اگر سالم و نشکسته می‌ماند سحر باطل شده بود وگرنه اقدام به هر کاری با شکست مواجه می‌گشت(اقبال، ۱۳۶۵، ص۷۹-۸۶).}۱

ارجاعات:

۱ـ کتاب: درآمدی بر دیوان سالاری در ایران/ نویسنده: حمید تنکابنی/ انتشارات: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران/ چاپ نخست ۱۳۸۳/ صص ۱۲۸،۱۲۹،۱۳۰

 پیام مدیر سایت ظفرمند

[ad_2]

لینک منبع

زندگینامه و اشعار حافظ شیرازی

[ad_1]

زندگینامه و اشعار حافظ شیرازی

%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8-%d8%b4%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%b2%db%8c

(نام شریف او «شمس‌الدین محمّد» و تخلّصش «حافظ» است. وی در حدود سال ۷۲۶ در شهر شیراز قدم به عرصه وجود نهاده و علوم و فنون را در محفل درس استادان زمان فرا گرفته است، و در نتیجه مطالعات زیاد، عالمی قوی‌مایه شده و در علوم ادبی عصر پایه‌ای رفیع یافته است. خاصه در مسایل فقهی و علوم الهی غور و تأمل بسیار کرده و قرآن را با چهارده روایت مختلف از بر داشته، در تصوّف و عرفان نیز به مقامی شامخ و منزلتی بلند دست یافته است.

امرای عهد و سلاطین معاصر وی، یعنی «شیخ ابواسحق» و «شاه منصور» و «شاه شجاع» را نسبت به خواجه ارادت و محبتی بسیار بود و وی را عزیز و محترم می‌داشتند.

حافظ در زمان حیات خود از مسافرت به مقاط مختلف کشور و سایر بلاد خودداری می‌فرمود. وی فقط یکبار از شهر شیراز سفری به یزد کرده و چندی در آن دیار بسر برده ولی بزودی از آن مسافرت اظهار تأسف نموده و آرزوی بازگشت به شیراز در دلش پدیدار شده است. در این مورد خود او می‌فرماید:

خرّم آن روز، کزین منزل ویران بروم

راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم

باری، کوکب درخشان عمر وی، در سال ۷۹۱ افول کرد و این آفتاب جهانتاب، در سینه خاک پنهان گردید. آرامگاه و تربت شریف او، در شیراز، زیارتگاه رندان جهان و قبله صاحبنظران است.)۱

………………………………………………………

که عشق آسان نمود

اَلا یا اَیُها السّاقی أدر کاساً وَ ناوِلها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طرّه بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

مَتی ما تَلقَ مَن تَهوی دَعِ الدُّنیا وَ اَهملها(حافظ، ص۸)

…………………………………………………………

قصر آمال

بیا که قصر اَمل سخت سست بنیادست

بیار باده که بنیاد عمر بر بادست

غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلّق پذیرد آزادست

چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب

سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست

که ای بلندنظر شاهباز سدره‌نشین

نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست

تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر

ندانمت که در این دامگه چه افتادست

نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر

که این حدیث ز پیر طریقتم یادست

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد

که این عجوز عروس هزاردامادست

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای

که بر من و تو در اختیار نگشادست

نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل

بنال بلبل بی دل که جای فریادست

حسد چه می‌بری ای سست نظم بر حافظ

قبول خاطر و لطف سخن خدادادست(حافظ، ص۴۲)

…………………………………………………………..

کنج خرابات

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلال است و لیکن

بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

در مجلس ما عطر میامیز که ما را

هر دم ز سر زلف تو خوشبوی مشام است

 گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است

چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

ای چاشنی قند مگو هیچ ز شکّر

زان رو که مرا در لب شیرین تو کام است

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است

همواره مرا کنج خرابات مقام است

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است

وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز

وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است

با محتسبم عیب مگویید که او نیز

پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

کایّام گل و یاسمن و عید صیام است(حافظ، ص۵۲)

………………………………………………………

حاصل کار

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست

باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست

از دل و جان شرفِ صحبت جانان غرض است

غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست

منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش

که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست

دولت آن است که بی‌ خون دل آید به کنار

ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست

پنج روزی که در این مرحله مهلت داری

خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی

فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست

زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار

که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست

دردمندی من سوخته زار و نزار

ظاهراً حاجت تقریر و بیان این همه نیست

نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی

پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست(حافظ، ص۸۰)

……………………………………………………..

حدیث دوست

هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد

خداش در همه حال از بلا نگه دارد

گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان

نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد

سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری

که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی

ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد

چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت

ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد

غبار راهگذارت کجاست تا حافظ

به یادگار نسیم صبا نگه دارد(حافظ، ص۱۲۴)

……………………………………………………

غم عشق

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد(حافظ، ص۱۴۲)

……………………………………………………..

عالم پیر

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل

تا سراپرده گل نعره‌زنان خواهد شد

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی

مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود

قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد(حافظ، ص۱۶۵)

…………………………………………………………..

از غصه نجاتم دادند

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلّی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بر آن جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد

اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود

که ز بند غم ایّام نجاتم دادند(حافظ، ص۱۸۳)

…………………………………………………….

راه‌نشین

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت

با من راه نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه کار به نام من دیوانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

شکر آن را که میان من و او صلح افتاد

صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع

آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب

تا سر زلف عروسان سخن شانه زدند(حافظ، ص۱۸۴)

………………………………………………

مکتب حقایق

ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی

تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

در مکتب حقایق پیش ادیب عشق

هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد

آنگه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی

گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد

بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی

یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر

کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی

از پای تا سرت همه نور خدا شود

در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

وجه خدا اگر شودت منظر نظر

زین پس شکی نماند که صاحب‌نظر شوی

بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود

در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی

گر در سرت هوای وصال است حافظا

باید که خاک درگه اهل هنر شوی(حافظ، ص۴۸۳)۲

…………………………………………………

ارجاعات

۱ـ کتاب: گلهای جاویدان/ نویسنده: رهی معیّری/ سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامی/ جاپ پنجم، ۱۳۷۶/ صفحه ۸۸

۲ـ کتاب: متن کامل فال حافظ با معنی/ شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ/ به کوشش کاظم لاهیجی/ تهران، نشر اروند/ چاپ هشتم، ۱۳۸۰

 پیام مدیر سایت ظفرمند

 

[ad_2]

لینک منبع

خداوند متعال می‌فرماید من شش چیز را در شش موضع قرار دادم و مردم این را نمی‌دانند!

[ad_1]

خداوند متعال می‌فرماید من شش چیز را در شش موضع قرار دادم و مردم این را نمی‌دانند!

خداوند متعال می‌فرماید من شش چیز را در شش موضع قرار دادم و مردم این را نمی‌دانند!

%d8%b4%d8%b4-%da%86%db%8c%d8%b2-%da%86%db%8c%d8%b2-%d8%af%d8%b1-%d8%b4%d8%b4-%d9%85%d9%88%d8%b6%d8%b9

{«فَی المَواعِظِ العَدَدِیَّةِ: اَوحَی اللهُ تَعالی اِلی مُوسی بنِ عِمرانَ، قالَ یا مُوسی، سِتَّةُ اَشیاءَ فی سِتَّةِ مَواضِعَ، وَ النَّاسُ یَطلُبوُنَها فی سِتَّةِ اَشیاءَ، فَلَم یَجِدوهُ اَبَداً، انّی وَضَعتُ الرّاحَةَ فی الجَنَّةِ، وَ النّاسُ یَطلُبونَها فِی الدُّنیا، اِنّی وَضَعتُ العِلمَ فی الجُوعِ، وَ النّاسُ یَطلُبوُنَهُ فِی الشَّبَعِ، اِنّی وَضَعتُ العِزَّ فِی قِیامِ اللَّیلِ، وَ النّاسُ یَطلُبُونَهُ فِی اَبوابِ السَّلاطِینِ، اِنّی وَضَعتُ الرَّفعَةَ وَ الدَّرَجَةَ فِی التَّواضُعِ، وَالنّاسُ یَطلُبُونَها فِی التَّکَبُّرِ، اِنّی وَضَعتُ اِجابَةَ الدُّعاءِ فی لُقمَةِ الحَلالِ، وَالنّاسُ یَطلُبُونَها فِی القِیلِ وَ القالِ، اِنّی وَضَعتُ الغِنی فِی القَناعَة، وَ النّاسُ یَطلُبُونَهُ فی کَثرَةِ العُروُضِ وَ لَم یَجِدُوهُ اَبَداً»(الاثنا عشریه، ص۲۳۷).

خداوند متعال به حضرت موسی وحی فرمود: ای موسی شش چیز در شش موضع قرار دارد و مردم در شش چیز دیگر، به دنبال آنها می‌گردند، و هرگز به آن نمی‌رسند.

۱ـ من راحتی را در بهشت قرار داده و مردم در دنیا به دنبال آن هستند،

۲ـ من علم را در گرسنگی قرار دادم و مردم در سیری به دنبال آن هستند،

۳ـ من عزت را در نماز شب قرار دادم و مردم در ابواب سلاطین به دنبال آن هستند.

۴ـ من بلندی و رفعت و درجه را در تواضع قرار دادم و مردم در تکبّر به دنبال آن هستند،

۵ـ من اجابت دعا را در لقمه حلال قرار دادم و مردم در قیل و قال به دنبال آن هستند،

۶ـ من بی‌نیازی را در قناعت قرار دادم و مردم در زیادی مال و ملک به دنبال آن هستند،

پس ابداً اینها را نیابند.}۱

ارجاعات:

۱ـ منبع: کتاب «آداب‌الطلاب»/ جلد اول/ نویسنده شاکر برخوردار فرید/ ناشر: موسسه انتشاراتی لاهوت، تهران/ چاپ ششم ۱۳۹۲/ ص۱۳۲

پیام مدیر سایت ظفرمند

 

[ad_2]

لینک منبع

شبی که خروسها آواز قوقولی قوقو نخواندند ـ‌ حیوانات و جهان آخرت

[ad_1]

شبی که خروسها آواز قوقولی قوقو نخواندند ـ‌ حیوانات و جهان آخرت

شبی که خروس‌ها آواز قوقولی قوقو نخواندند ـ‌ حیوانات و جهان آخرت

%d8%ad%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%aa-%d9%88-%d9%82%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%aa

{کم ز خروسی مباش مشت پری بیش نیست

از سر شب تا سحر ذکر خدا می‌کند

گویند فقط یک شب، خروسها ساکت بودند و آنهم شبی بود که فرعون دستور داد وقتی خروسها شروع به خواندن کردند، به تعقیب حضرت موسی(ع) بپردازند، به اذن الهی، آن شب خروسها نخواندند تا اینکه صبح شد و حضرت موسی و قومش از فرعونیان فاصله زیادی گرفتند.[تا اینجا صفحه ۱۳۹ کتاب]

………………………………

در سوره نور/ آیه۱۴۱ آمده است: هر چه در آسمان و زمین است به تسبیح خدا مشغول هستند حتی پرندگان که از نماز و تسبیح خود آگاه و باخبرند(کُلٌّ قَد عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسبیحَهُ) و همچنین در سوره اسراء/آیه۴۴ آمده است که هیچ موجودی نیست مگر اینکه خدا را تسبیح می‌کند، ولی شما تسبیح آنها را نمی‌فهمید. (وَ اِن مِن شَیءٍ اِلّا یُسَبِّحُ بِحَمدِهِ وَ لکِن لا تَفقَهُونَ تَسبِیحَهُم) و همچنین در قرآن سوره انعام/آیه۳۸ می‌فرماید علاوه بر اینکه تسبیح می‌کنند بلکه نزد ما محشور می‌شوند مثل انسانها (ثَمَّ اِلی رَبِّهم یُحشَرُونَ). و در ذیل این آیه در تفسیر المیزان آمده است که:

حیوانات مانند انسانها دارای عقاید فردی و اجتماعی هستند و حرکات آنها که در راه بقاء و جلوگیری از نابود شدن، از خود نشان می‌دهند، همه بر مبنای آن عقاید است، مثل انسان، و هر دو در به دست آوردن غذا و یا تولید نسل و مسکن و جلوگیری از ظلم شریکند. و حتی می‌بینیم یک اسب با اسب دیگر و خروس با خروس دیگر و قوچ با قوچ دیگر از نظر تندخلقی و نرمی و حب و بغض و مهربانی و رامی و سرکشی با هم تفاوت فاحش دارند و اینها نشان می‌دهد که آنها خیر و شر و عدالت و ظلم را تشخیص می‌دهند. لذا همین امور مثل انسانها که در آراء آنها اثر می‌گذارد و آنها را به سعادت یا شقاوت اخروی می‌رساند، در مورد حیوانات هم چنین اثری دارد(المیزان، ج۷، صفحات ۱۱۸و۱۱۷و۱۱۵و۱۱۳).

در تفسیر نمونه آمده است که انواع پرندگان و جنبندگان علاوه بر رستاخیز داشتن دارای جزا و کیفر نیز می‌باشند که البته شرط نخستین آن برخورداری از عقل و شعور است که تکلیف و مسئولیت به دنبال دارد، زندگی بعضی از حیوانات علاوه بر مسأله غریزه، حاکی از داشتن قوه عقل و ادراک است، مثلاً وجود بعضی سگهای پلیسی برای گرفتن جنایتکاران، کبوترها برای رساندن نامه‌ها و…

البته مسلم است که به آسانی نمی‌توان همه این اعمال را ناشی از غریزه دانست زیرا معمولاً سرچشمه کارهای یکنواخت و مستمر است. و در روایات هم آمده است که ابوذر غفاری رحمه‌الله‌علیه می‌گوید: ما خدمت پیامبر اکرم(ص) بودیم که پیش روی ما دو بز به یکدیگر شاخ زدند آن حضرت فرمودند می‌دانید چرا اینها به یکدیگر شاخ می‌زدند حاضران عرض کردند، نه، حضرت فرمودند: ولی خدا می‌داند، و به زودی در میان آنها داوری خواهد کرد(تفسیر نمونه، ج۵، صفحات ۲۲۵و۲۲۴).[تا اینجا زیرنویس صفحه ۱۳۹ کتاب]}۱

ارجاعات:

۱ـ کتاب: آداب‌الطّلاب/ جلد اول/ نویسنده: شاکر برخوردار فرید/ ناشر: موسسه انتشاراتی لاهوت، تهران/ چاپ ششم، ۱۳۹۲/ ص۱۳۹

پیام مدیر سایت ظفرمند

[ad_2]

لینک منبع