رضاشاه و تجددطلبی، دیکتاتوری و عملکردش

[ad_1]

رضاشاه و تجددطلبی، دیکتاتوری و عملکردش

رضاشاه و تجددطلبی، دیکتاتوری و عملکردش

%d8%b1%d8%b6%d8%a7%d8%b4%d8%a7%d9%87

رضاشاه پروریده‌ی فرهنگ استبدادی بومی

{رضاشاه، مؤسس دودمان سلطنتی پهلوی، بنیادگذار نهادهای مهم تحول یافته‌ی نظامی، قضایی، دیوانی، مالی، سیاسی، اداری و آموزشی ایران جدید بود؛ اما خودش برآمده از تعلیم و تربیت و رسوم بومی و محلی طبقه‌ی اجتماعی متوسط ایران بود و از فرهنگ سیاسی مدرن ـ از جمله مردم‌سالاری ـ هیچ تجربه‌ای در ایران یا در خارج از ایران نداشت. رضاشاه، دانشگاه تهران را ساخت، اما خود او تحصیلاتی نداشت. حکم به رفع حجاب زنان کرد، اما به اقرار دخترش (اشرف پهلوی)، شبی که برای اول بار زن خود او بی‌حجاب و روباز در منظر عام آمد، تا صبح نخوابید و غیرت و مردانگی و غرورش را جریحه‌دار می‌دید. با اینکه خواهان نوآوری و تجدید بنیان اجتماعی ایران بود و بعد از سفر ترکیه به کابینه‌اش گفت: ما باید از سر تا پا اروپایی شویم، خودش اروپایی مسلک و به اصطلاح غرب‌گرا نبود. مثلاً شنیده نشده است‌که رضاشاه تظاهر به فسق کرده باشد، یا شوقی به یاد گرفتن زبان‌ها و آداب و رسوم یا اتیکت اروپاییان نشان دهد، یا به همه‌ی عمر خویش معشوقه‌ی فرنگی بگیرد، یا برای ورزش و تفریحات سالم (مثل تنیس، فوتبال، والیبال، اسکی) یا حتی برای تعطیلات به اروپا برود. رضاشاه حتی تا آخرین روزهای سلطنت، به اقرار پسرش (محمد رضا شاه) روی زمین (نه روی تخت) می‌خوابید. اعتیاد او به سیگار و افیون در حد معمول عامیان بود. تعدد زوجاتش، خیلی شرقی و سنتی بود و … بنابراین رضاشاه پهلوی، از جهت ذهن و زبان، رفتار و آداب، گفتار و اندیشه، پروریده ی فرهنگ استبدادی بومی بود.[تا اینجا صفحه ۱۴ کتاب]

رضاشاه پهلوی به قصد دگرگون کردن ساختارهای اجتماعی، اقتصادی، کشوری و لشکری و فرهنگی ایران با قدرت هر چه بیشتر دست به کار شد و رجال تجدد‌طلبی همچون فروغی، تیمورتاش، داور، تقی‌زاده، فیروز، حکمت و دست آخر دکتر قاسم غنی با او همکاری کردند… .[تا اینجا صفحه ۱۶ کتاب]

بسیاری از تجددگرایان سال‌های پایانی عصر قاجار (بویژه پس از قرارداد ۱۹۱۹) بر آمدن «یک دیکتاتور صالح و آشنا به اوضاع جهانی» را برای نجات ایران واجب می‌دانستند و می‌گفتند باید منتظر یک دیکتاتور صالح بود. همچنان که بقیه‌ی مردم نیز یا از منظر دینی / شیعی همیشه منتظر یک مصلح موعود بودند و یا از منظر سنت ملی به یک پهلوان ملی رویین‌تن و شکست‌ناپذیر، علاقه‌مند و امیدوار بودند. اساساً فرهنگ سیاسی ایران، قهرمان‌محور و رهبر پرور است. داستان نادرشاه را می‌توان شاهد آورد که در میدان جنگ به یک سرباز ایرانی رسید که با هر دو دست شمشیر می‌زد. نادر از او پرسید: در روزهای حمله‌ی افغان تو کجا بودی؟ سرباز گفت: من [سرباز] بودم، تو [سردار و رهبر] نبودی! آرزوی شاعر بزرگی از معاصران نیز گویای همین تفکر است:

نادری پیدا نمی‌گردد، دریغ

کاشکی اسکندری پیدا شود!

تجدد‌گرایان ایران، ساز و برگ فنی و صنعتی و ساختارهای دیوانی و آموزشی را از غرب وارد کردند، اما بن‌مایه‌ی اصلی فرهنگ غربی را که دموکراسی و آزادی‌طلبی بود، به فراموشی سپردند. در نتیجه، ایران در عصر پهلوی ها به «هیأت» غربی‌ها در آمد، اما در درون استبدادی باقی ماند… .[تا اینجا صفحه ۱۷ کتاب]

سخن از بحران‌های فرهنگی و اجتماعی ایران و تضاد فرهنگ جدید معطوف به غرب با فرهنگ قدیم معطوف به شرق در عصر پهلوی است. در سنت بومی و دینی ایران، وقتی مردی از همسر اول خود، سیر یا ناراضی یا دل‌چرکین می‌شد، نوعاً زن دوم یا زن صیغه‌ای می‌گرفت. جامعه‌ی مرد‌سالار متشرّع نیز از این باب بر هیچ مردی ایراد نمی‌گرفت و اعتراض نمی‌کرد، بلکه عرف جامعه (به استناد شعر منسوب به سعدی!) چنین دستوری می‌داد:

زن نو بباید به هر نو بهار

که تقویم پارینه ناید به کار

رضا‌شاه پهلوی هم که بانی ایران نوین شمرده می‌شود، به رسم کهن، بیش از یک زن نگاه داشت… . [تا اینجا صفحه ۲۳ کتاب]}۱

ارجاعات:

۱ـ کتاب: کارنامه ی غنی (نقدی بر تحولات فرهنگی، سیاسی و اجتماعی عصر پهلوی)/ نویسنده: پروفسور سید حسن امین/ ناشر: انتشارات دایرةالمعارف ایران شناسی، تهران/ چاپ اول ۱۳۸۳/ صص۱۴و۱۶و۱۷و۲۳

 پیام مدیر سایت ظفرمند

[ad_2]

لینک منبع