شعرهایی از سید علی میرباذل (شاعر باران) به همراه زندگینامه

[ad_1]

شعرهایی از سیّد علی میرباذل (شاعر باران) به همراه زندگینامه

%d8%b3%db%8c%d8%af-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b0%d9%84

در این قسمت شعرهایی سپید از شاعر گیلانی «سید علی میرباذل» را به همراه مختصری از زندگینامه ایشان، برای دوستان بازدیدکننده درج می‌کنیم. سید علی میرباذل را همه با نام «شاعر باران» می‌شناسند. این شعرها نیز از مجموعه شعر ایشان با نام«بهشت آواره‌ی من است» انتخاب شده است. با هم این سروده‌های ناب را می‌خوانیم و با قطرات احساسش آسمان دلمان را بارانی می‌کنیم.

{نمی‌خوانی؟!

پنهان می‌کنیم

حرفهایمان را

در کلماتی از خاکستر و دود

و می‌چینیم،

گلهایی که بر دستهایمان می‌روید،

مگر جهان گهواره است،

که گناه را تاب می‌دهیم؟!

مگر باران دریاست،

که ماهیان را تشنه می‌خوانیم؟!‌

عجیب است!

سجاده‌ی مادربزرگ هنوز بوی دعا می‌دهد

مانده‌ام این گنجشک‌ها از کجا فهمیده‌اند،

عاشق شدن جرأت می‌خواهد

بگذریم

آوازی نمی‌خوانی…؟!(بهشت آواره‌ی من است/ص۶۱)

…………………………………………….

زیباتر از تنهایی

از کنارم گذشتی،

و با خیابان و باران

                       خاطره شدی

می‌دانی:

آن شب شعر که می‌خواندی

زیباتر از تنهایی‌ات

                       شده بودی

و من چه زود فهمیدم،

                    دیر عاشق شده‌ام.(بهشت آواره‌ی من است/ ص۵۹)

……………………………………………….

اعتراف

بهارم کجا بود،

         تا پنجره‌هایت را سبز کند

آسمانی ندارم،

         تا بر تشنگی‌ات ببارد

آن ساز را که دیدی،

آنقدر دلش گرفته

که غیر از ناله صدایی ندارد

مرا چه به عاشق شدن؟

با دلی که سالها پیش

         گم شده است(بهشت آواره‌ی من است/ ص۵۸)

……………………………………………

تقدیر

تو یا من؟

شاید تقدیر،

             نوشیدن از دستان اوست

اما من،

در تشنگی چشمهایت

و با این همه شعرهای بی‌شباهت

آواز می‌شوم

در خاموشی دریا (بهشت آواره‌ی من است/ ص۵۲)

………………………………

مقصد

از همه که بگذری،

به یک سینه آه

و چند شیار می‌رسی

می‌خواهی کفی آب برداری

               آسمانی در تو می‌بارد

               و سنجاقکی تشنه در نگاهت پرپر می‌شود.

حیران چه هستی؟

               درست رفته‌ای،

             اینجا، همان جاست.(بهشت آواره‌ی من است/ ص۴۹)

…………………………………….

کوبه‌ها

قدم به قدم نزدیک می‌شویم

وقت آن نیست،

بنشینیم و هی ستاره بشماریم

و یا پشت چند قافیه،

           شعرهایمان را پنهان کنیم.

شکفتن بهار نمی‌شناسد

دل ما به کوبه‌ها خوش بود

         که تمام درها دیوار شدند!

فکر می‌کنی چند قطار در این ایستگاه،

                       گم شده‌اند؟!(بهشت آواره‌ی من است/ ص۴۵)

………………………………….

آوازهای دریایی (برای دریایی لنگرودی)

چه غریب است این غربت!

وقتی شعرها بر لبها،

                     تشییع می‌شود

و شاعر پنجره به پنجره پرواز

آخر چگونه ببارم،

که دریا،

        از خواب آبی‌اش بیدار شود؟

و آوازهای «دریایی»

         در آوارگی ترانه‌ها و تشنگی،

                                            باران

حیرانم چه باید کرد؟!

در سوز شکایت شالیزارها و شب‌بوها

در خاموشی سازها و سپیدار‌ها

حیرانم…

چه غریب است این غربت!(بهشت آواره‌ی من است/ص۳۴و۳۵)

………………………………..

رهایی

رهایم کردند،

در خیابانی پر از چاه و گرگ

آی برادران عزیز؛

اگر از پرنده و جنگل ترانه‌ای خواندم

دست خودم نبود.

نمی‌دانم ردّ رویاهایم را از که بپرسم!

           ببخشید خانم،

               زلیخا شمائید؟(بهشت آواره‌ی من است/ ص۲۸)

………………………………….

نیامدن

بر تشنگی‌ام،

چه آتش‌ها که نمی‌بارد

پشت خم نکردم

دل اگر خم کرده‌ام،

                از نیامدن توست.(بهشت آواره‌ی من است/ ص۲۷)

……………………………

بی‌قراری

آرامش تو،

       بی‌قراری من است

بی‌قراری من،

             آشوب تو

مانده‌ام چگونه به قرار برسیم،

به گاهی که پیدا می‌شوی

                           پنهانت می‌کنم

و پنهان می‌شوی.

               به جستجویت

                     جهان را پریشان تو می‌کنم.(بهشت آواره‌ی من است/ ص۱۲)

…………………………………………

انتظار

آشیانه‌ام را به باد می‌سپارم،

   بالهایم را به خاک

   حنجره‌ام را در دست می‌گیرم

و به انتظارش،

بر عریان‌ترین شاخه‌ها،

                   خواب می‌رویم.

باران با بوی تو می‌بارد

ستاره از سمت تو می‌ریزد

ناگهان با لرزش دستهایی،

                 در خواب طلایی سنگ می‌شویم.(بهشت آواره‌ی من است/ص۹)}۱

…………………………………………….

زندگینامه شاعر:

مختصری از زیست‌نامه‌ی این شاعر را به نقل از سایت خبرگزاری فارس، گروه ادبیات انقلاب اسلامی برایتان ذکر می‌کنیم: {«سیدعلی میرباذل» در بیست و هفتم خرداد ماه ۱۳۳۵ در رشت به دنیا آمد. دوران کودکی و تحصیلات ابتدایی را در زادگاه خود گذراند و دوره متوسطه را در تهران سپری کرد. سپس به جمع دانشجویان رشته پیراپزشکی پیوست و به دریافت مدرک کارشناسی رشته یاد شده نایل آمد. رویکرد «میرباذل» به سرودن شعر به سال ۱۳۵۶ باز می‌گردد. شعرهای وی تاکنون به صورت پراکنده در نشریات مختلف کشور و برخی از جنگ‌های ادبی انتشار یافته است. وی به غیر از سرودن شعر در حوزه نوشتن مقاله در زمینه مسایل پزشکی و ادبی نیز فعالیت دارد و برخی از مقالات ادبی خود را در روزنامه اطلاعات ویژه گیلان در روزنامه آذربایجان منتشر کرده است. «میرباذل» برای سرودن شعرهای خود، بیشتر قالب سپید را برگزیده است. وی خیلی کم در محافل ادبی حضور پیدا می‌کند.}۲

…………………………………………

ارجاعات:

۱ـ مجموعه شعر:«بهشت آواره‌ی من است/ شاعر: سید علی میرباذل/ ناشر: انتشارات فراگاه، کرج/ چاپ اول، ۱۳۸۳              

۲ـ سایت خبرگزاری فارس

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13920328001066

پیام مدیر سایت ظفرمند

 

[ad_2]

لینک منبع

شعرهایی طنز از طالب قبادی شاعر گیلانی

[ad_1]

شعرهایی طنز از «طالب قبادی» شاعر گیلانی

%d8%b7%d8%a7%d9%84%d8%a8-%d9%82%d8%a8%d8%a7%d8%af%db%8c

آقای«طالب قبادی» از شاعران طنزپرداز شهرستان «صومعه‌سرا» واقع در استان گیلان می‌باشد. اشعار طنز او از طراوت و زیبایی خاصی برخوردار است و صمیمانه بر دل می‌نشیند. حال همه با هم، شعرهایی از این شاعر گیلانی را از مجموعه شعر «حال جناب عاشق!» می‌خوانیم و صد البته با خواندن آن احساس شور و صفا را مهمان دل‌هایمان خواهیم کرد:    

یادم بده

شیوه تن‌پروری، یادم بده

درسی از افسونگری، یادم بده

ای که استاد ریا و حیله‌ای

حیله‌های بهتری، یادم بده

اهل بزمم، نیستم من اهل رزم

راه جنگ زرگری، یادم بده

گر نشستم روزگاری پشت میز

فوت و فن سروری، یادم بده

تا نماند آرزویی بر دلم

اندکی رامشگری، یادم بده

چونکه مغبون گشته‌ام من از سواد

خط نوشتن سرسری، یادم بده

تا شوم محبوب دلهای نزار

راه و رسم دلبری، یادم بده(حال جناب عاشق!/ ص۱۷)

……………………………………………………

که مپرس

خسته از زندگانیم،که مپرس

نگران از جوانیم، که مپرس

خرجم افزون و دخل مخلص کم

گله‌مند از گرانیم، که مپرس

همسر بنده بس که وسواسی‌ست

کرده طوری روانیم، که مپرس

تا کنم خویش را کمی مشغول

گرمِ کفتر پرانیم، که مپرس

می‌نهد هر که باری بر دوشم

نفله از بی‌زبانیم، که مپرس

تنم از رنج فقر می‌لرزد

آن چنان استخوانیم، که مپرس

تا خورم مرغ و ماهی و قیمه

عاشق میهمانیم، که مپرس

ترسم از پا در آورد آخر

غمِ بی‌خانمانیم، که مپرس

تا گرانی و دردِ بی‌پولی‌ست

مفلسی آن چنانیم، که مپرس(حال جناب عاشق!/ ص۲۴)

………………………………………………………..

بی‌قراریها!

بنده با بی‌بند و باریها؛ بدم

با تمام زشتکاریها؛ بدم

چون ندارد منفعت انواع دود

با سیگار و با سیگاریها؛ بدم

تا نگردد شهرهای ما تمیز

با تمام شهرداریها؛ بدم

قیمت اجناس گشته بی‌مهار

زین سبب با بی‌مهاریها؛ بدم

طوطیی دارم سخنگوی و قشنگ

چون که مخلص با قناریها؛ بدم

پول خود را خرج کمتر می‌کنم

خصمِ فقرم؛ با نداریها؛ بدم

شعر مخلص را به تندی هی نخوان

چون که من با بی‌قراریها؛ بدم(حال جناب عاشق!/ ص۴۲)

……………………………………………………….

محتکر

گشته غافل؛ ز دین و قرآنا

راه او هست؛ راه شیطانا

می‌مکد مثل گرگ خون‌آشام

خون مستضعفان ایرانا

دلش از جنس آهن و فولاد

دم نزن نزد او ز وجدانا

با تورم؛ همیشه می‌رقصد

شاد و بی درد و نامسلمانا

حیف باشد خطاب بنمایی

مُحتکر را به نام انسانا

بس که دل بسته است بر دنیا

برده از یاد مرگ خود؛ جانا

مثل خاری که در کنار گل است

شکوه دارد از او گلستانا

نرخ جنسی اگر شود ارزان

احتکارش شود دو چندانا

مفسدی ضد آدمی چون او

کی تواند رود به رضوانا؟

این امیدم بود که ریشه‌ی او

خشک گردد به حقِّ یزدانا(حال جناب عاشق!/ ص۵۴)

…………………………………………………..

این چنین نباید شد!

از خدا بی‌خبر نباید شد

خصم نوعِ بشر نباید شد

باش همواره تشنه‌ی خدمت

شاخه‌ی بی‌ثمر نباید شد

گر شکست است رمز پیروزی

پس ز میدان بدر نباید شد

مثل ماری که خوش خط‌وخال است

سمّی و پر خطر نباید شد

هست کوتاه عمر جاه و مقام

خائنی حیله‌گر نباید شد

در حقیقت به بحر فسق و فجور

جان من غوطه‌ور نباید شد

با چپاول‌گری و هر نیرنگ

صاحب سیم و زر نباید شد

بادآورده می‌رود بر باد

گله‌مند و پکر نباید شد! (حال جناب عاشق!/ ص۷۱)

…………………………………………….

گفتا ـ گفتم

گفتا شنیدی ارزون؛ گردیده نرخ شیشه!

گفتم چو خوش خیالی من باورم نمیشه!

گفتا از این گرانی جانم به لب رسیده

گفتم که صبر جانا باید نمایی پیشه!

گفتا که با حقوق اندک چگونه سازم؟

گفتم پنیر و نان و سبزی بخور همیشه!

گفتا ز محتکر‌ها یک جمله گو برایم

گفتم چه ساده‌ای تو هر کس به فکر خویشه!

گفتا سیگار خواهد جمع‌آوری شود ها؟

گفتم که وعده‌هایی این گونه داده میشه!

گفتا چرا به رشتی گویند بی‌بخار است؟

گفتم مگر که شوخی رشتی سرش نمیشه؟!(حال جناب عاشق!/ ص۷۴)

…………………………………………………………

ارجاعات

مجموعه شعر: حال جناب عاشق!/ شاعر: طالب قبادی/ ناشر: انتشارات بازرگان، رشت/ چاپ اول، ۱۳۹۰/ …

پیام مدیر سایت ظفرمند

 

[ad_2]

لینک منبع