اشعار و زندگینامه فریدون مشیری

[ad_1]

اشعار و زندگینامه فریدون مشیری

%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%af%d9%88%d9%86-%d9%85%d8%b4%db%8c%d8%b1%db%8c

فریدون مشیری در سال ۱۳۰۵ شمسی در تهران متولد شد. دوران کودکی را به دلیل شغل پدر در مشهد سپری کرد و از دوران دبیرستان به تهران آمد و دوره دانشگاهی را نیز در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران گذراند و سپس به استخدام وزارت پست و تلگراف و تلفن درآمد. مشیری از دوره جوانی به شعر و شاعری و فعالیتهای خبرنگاری و نویسندگی روی آورد و اولین مجموعه شعرش را با نام «تشنه توفان» در سن ۲۸ سالگی و با مقدمه‌ای که «استاد شهریار» و «علی دشتی» بر آن نوشتند به چاپ رساند. مشیری مسئولیت صفحه شعر و ادب (هفت تار و چنگ)مجله روشنفکر و صفحه شعر و ادب مجله سپید و سیاه و زن روز را در پرونده کاری خویش دارد. او به موسیقی بسیار علاقه داشت و به همین دلیل سالها عضویت شورای موسیقی رادیو را عهده‌دار گردید و سهم بسزایی در رشد و ارتقاء موسیقی این دوره داشت. او به کشورهایی چون آلمان، امریکا و سوئد نیز مسافرت داشته و شعر خوانی او در شهرهای مختلف این کشورها مورد توجه علاقه‌مندان به ادبیات ایران قرار گرفت. فریدون مشیری سرانجام در سن ۷۴ سالگی (۱۳۷۹) دیده از جهان فرو بست. روحش شاد و یادش گرامی باد! با هم اشعاری از این شاعر بلندآوازه ایران را می‌خوانیم:

{«سکوت»

دلا شبها نمی‌نالی به زاری

سر راحت به بالین می‌گذاری

تو صاحب درد بودی، ناله سر کن

خبر از درد بی‌دردی نداری

بنال ای دل که رنجت شادمانی است

بمیر ای دل که مرگت زندگانی است

مباد آن دم که چنگ نغمه‌سازت

ز دردی برنیانگیزد نوایی

مباد آن دم که عود تار و پودت

نسوزد در هوای آشنایی

دلی خواهم که از او دود خیزد

بسوزد، عشق ورزد، اشک ریزد

به فریادی سکوت جانگزا را

به هم زن در دل شب، های و هو کن

وگر یارای فریادت نمانده است

چو مینا گریه پنهان در گلو کن

صفای خاطر دلها ز درد است

دل بی‌درد همچون گور تنگ است(سه شاعر بزرگ و نامی ایران/ ص۹و۱۰)

………………………………………………………

«همواره تویی»

شبها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

آوای تو می‌خواندم از لایتناهی

آوای تو می‌آردم از شوق به پرواز

شبها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

امواج نوای تو به من می‌رسد از دور

دریایی و من تشنه مهر تو، چو ماهی

وین شعله که با هر نفسم می‌جهد از جان

خوش می‌دهد از گرمی این شوق، گواهی

دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست

من سرخوشم از لذت این چشم به راهی

ای عشق تو را دارم و دارای جهانم

همراه تویی، هر چه تو گویی و تو خواهی (سه شاعر بزرگ و نامی ایران/ ص۲۵و۲۶)

…………………………………………………….

«صفیر»

طبیبان را ز بالینم برانید!

مرا از دست اینان وارهانید

به گوشم جای این آیات افسوس

سرود زندگانی را بخوانید!

دل من چون پرستوی بهاری

از این صحرا به آن صحرا فراری است!

شکیب او همه در بی‌شکیبی است!

قرار او همه در بیقراری است!

دل عاشق گریبان پاره خوشتر

به کوی دلبران آواره خوشتر

غم دل به همه بیچارگی‌ها

از این غم‌ها که دارد چاره خوشتر

دلم یک لحظه در یک جا نمانده است

مرا دنبال خود هر سو کشانده است

به هر لبخند شیرین دل سپرده است

برای هر نگاهی نغمه خوانده است

هنوزم چشم دل دنبال فرداست

هنوزم سینه لبریز از تمناست

هنوز این جام بر لب مانده‌ام را

در این بی‌آرزویی آرزوهاست

اگر هستی زند هر لحظه تیرم

وگر از عرش برخیزد صفیرم

دل از این عمر شیرین برنگیرم

به این زودی نمی‌خواهم بمیرم(سه شاعر بزرگ و نامی ایران/ ص۱۱و۱۲)}۱

……………………………………………………………………

ارجاعات

۱ـ کتاب: سه شاعر بزرگ و نامی ایران/ گردآورنده: اعظم نوروزی/ ناشر: راهیان سبز، مشهد/ چاپ اول ۱۳۸۹/

پیام مدیر سایت ظفرمند

[ad_2]

لینک منبع

اشعار و زندگینامه استاد محمدعلی بهمنی

[ad_1]

اشعار و زندگینامه استاد محمدعلی بهمنی

استاد محمدعلی بهمنی از بزرگترین شاعران حال حاضر کشور ماست. غزلیات او بسیار زیبا و دلنشینند. ابتدا گزیده‌ای از اشعار او را از مجموعه شعر «گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود» به شما هدیه می‌کنیم و در ادامه به زندگینامه ایشان خواهیم پرداخت.

%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87%d9%85%d9%86%db%8c

{«او سَرسپرده می‌خواست   من دل‌سپرده بودم»

من زنده بودم اما   انگار مُرده بودم

از بَس که روزها را با شب شِمُرده بودم

ده‌سال دور و تنها تنها به جُرمِ این که:

او سرسپرده می‌خواست   من دل‌سپرده بودم

ده‌سال می‌شد آری   در ذره‌ای بِگُنجم

از بَس که خویشتن را در خود فِشُرده بودم

در آن هوای دلگیر   وقتی غروب می‌شد

گویی بجای خورشید   من زخم خورده بودم

وقتی غروب می‌شد وقتی غروب می‌شد:

کاش آن غروب‌ها را   از یاد بُرده بودم

(از مجموعه شعر: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود/ ص ۴۳و۴۴)

…………………………………………………………..

«این غزل‌ها همه جان‌پاره‌ی دنیای من‌اند»

پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمِ‌شان

باز هم گوش سپردم به صدای غمِ‌شان

هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می‌سوخت

دیدنی داشت ولی سوختن با همِ‌شان

گفتی از خسته‌ترین حنجره‌ها می‌آمد

بغضِ‌شان شیونِ‌‌شان ضجه‌ی زیر و بمِ‌شان

نه شنیدی و مباد آن که ببینی روزی

ماتمی را که به جان داشتم از ماتمِ‌شان

زخم‌ها خیره‌تر از چشم ترا می‌جستند

تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمِ‌شان

این غزل‌ها همه جانپاره‌ی دنیای من‌اند

لیک با این همه از بهرِ تو می‌خواهمِ‌شان

گر ندارند زبانی که ترا شاد کنند

بی‌صدا باد دگر زمزمه‌ی مبهمِ‌شان

فکر نفرین به تو در ذهن غزل‌هایم بود

که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمِ‌شان

(از مجموعه شعر: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود/ ص ۱۵۸و۱۵۹)

……………………………………………………..

«خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست»

این جا برای از تو نوشتن هوا کم‌ است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من! نه این که مرا شعر تازه نیست

من از تو می‌نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست

در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزل‌های من شود

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی ترا کنار خود احساس می‌کنم

اما چقدر دل‌خوشی خواب‌ها کم است

خونِ هر آن غزل که نگفتم به پای توست

آیا هنوز آمدنت را بها کم است

(از مجموعه شعر: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود/ ص ۱۵۴و۱۵۵)

…………………………………………..

«برای پَر زدن از تو خوشا مرامِ عقابان»

نشسته‌اند ملخ‌هایِ شک به برگِ یقینم

ببین چه زرد مرا می‌جوند ـ سبزترینم

ببین چگونه مرا ابر کرد ـ خاطره‌هایی‌ـ

که در یکایکِ‌شان می‌شد آفتاب ببینم

شکستنی شده‌ام اعتراف می‌کنم اما

ـ ز جنس شیشه‌ی عمرِ توام مَزن به زمینم

برای پَر زدن از تو خوشا مرامِ عقابان

کبوترانه چرا باید از تو دانه بچینم؟

نمی‌رسند به هم دستِ اشتیاق تو و من

که تو همیشه همانی که من همیشه همینم

(از مجموعه شعر: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود/ ص ۱۳۴و۱۳۵)

………………………………………………………………

«این سفر همرهِ تاریخ به جا می‌ماند»

نتوان گفت که این قافله وا می‌ماند

خسته و خُفته از این خیل جدا می‌ماند

این رَهی نیست که از خاطره‌اش یاد کنی

این سفر همرَهِ تاریخ به جا می‌ماند

دانه و دام در این راه فراوان اما

مرغِ دل‌سیر ز هر دام رها می‌‌ماند

می‌رسیم آخر و افسانه‌ی واماندنِ ما

همچو داغی به دلِ حادثه‌ها می‌ماند

بی‌صداتر ز سکوتیم ولی گاهِ خروش

نعره‌ی ماست که در گوشِ شما می‌ماند

بروید ای دل‌تان نیمه که در شیوهِ ما

مرد با هرچه سِتم هر چه بلا می‌ماند

(از مجموعه شعر: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود/ ص ۲۹و۳۰)}۱

………………………………………….

زندگینامه استاد محمدعلی بهمنی به نقل از سایت شعرنو

{محمدعلی بهمنی در ۲۷ فروردین سال ۱۳۲۱ در شهر دزفول به دنیا آمد. وی دوران کودکی و نوجوانی را در تهران، کرج و بندرعباس گذراند و پس از تحصیلات مقدماتی از زمان کودکی در چاپخانه‌های تهران به کار پرداخت. او در چاپخانه با زنده یاد «فریدون مشیری» که آن روزها مسئول صفحه ادبی هفت‌تار چنگ مجله روشنکفر بود، آشنا شد و نخستین شعرش در سال ۱۳۳۰، یعنی زمانی که او تنها ۹ سال داشت، در مجله روشنفکر به چاپ رسید. شعرهای وی از همان زمان تاکنون به طور پراکنده در بسیاری از نشریات کشور و مجموعه شعرهای مختلف و جنگ‌ها، انتشار یافته است و بسیاری بر این عقیده‌اند که غزل‌های او وام‌دار سبک و سیاق نیماست. بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. او از سال ۱۳۵۳ ساکن بندرعباس شد و پس از پیروزی انقلاب، به تهران آمد و مجدداً به سال ۱۳۶۳ به بندرعباس عزیمت کرد و در حال حاضر نیز، ساکن همانجاست. «محمدعلی بهمنی» مسؤول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات «چی‌چی‌کا» در آن شهرستان است. وی در قالب‌های مختلف از کلاسیک، نیمایی و سپید به سرودن پرداخته است. اما وجه غالب شعرهای او، غزل می‌باشد. «بهمنی» را می‌توان از زمره ترانه‌سرایان موفق این روزگار دانست. او تاکنون با شرکت در برخی همایش‌های سراسری شعر دفاع مقدس، علاقه‌مندی خود را به حضور در این عرصه نشان داده است. محمدعلی بهمنی در سال ۱۳۷۸ موفق به دریافت تندیس خورشید مهر به عنوان برترین غزل‌سرای ایران گردید.}۲

…………………………………………………………………..

ارجاعات:

۱ـ مجموعه شعر: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود/ شاعر: محمدعلی بهمنی/ انتشارات دارینوش، تهران/ چاپ ششم، ۱۳۸۳

۲ـ سایت «شعرنو»   http://shereno.com/poet-6027.html

پیام مدیر سایت ظفرمند

[ad_2]

لینک منبع