موعود یا سئوشیانس یا سوشیانس در نزد زرتشتیان و سایر ادیان

[ad_1]

موعود یا سئوشیانس یا سوشیانس در نزد زرتشتیان و سایر ادیان

%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%88%d8%af

جستار سوشیانت یا سوشیانس در بین همه ادیان رسمی و غیر رسمی آمده که مردم هر کیش و آیین چشم به راه موعودی هستند که پیدا شود و جهان را پر از عدل و داد کند: [تا اینجا صفحه ۷۷۸ کتاب] بوداییان پس از نزدیک به شش‌هزار سال تاکنون چشم به راهند که بودای بیست و چهارم پیدا شود و دنیا را پر از عدل و داد کند. یهودیان بر این باورند که ایلیاد که با گردباد به آسمان رفته روزی از آسمان پایین آمده و دنیا را پر از عدل و داد خواهد کرد و رب‌الجنود مدتی دراز با دادگری فرمانروایی می‌کند. مسیحیان باور دارند و چشم به راه‌اند که حضرت عیسی از آسمان فرود آمده و در این هنگام، دجّال و پیغمبر کذّاب پدیدار می‌شوند و شیطان در هاویه می‌افتد و عیسی مدت هزار سال با آرامش پادشاهی می‌کند. ملت‌هایی هستند که چشم به راه پیدایش دوباره شیوا و شینتو هستند که پدیدار شوند و جهان را پر از عدل و داد کنند. شیعیان دوازده امامی نیز بر این باورند که پسر امام حسن عسگری بنام مهدی که از نظرها پنهان است، روزی پدیدار می‌شود و دنیا را پر از عدل و داد می‌کند. این ساز وکار برای نخستین بار از ایرانیان زرتشتی در هشت هزار و پانصد سال پیش سرچشمه گرفته و نشأت یافته است، زیرا زرتشتیان بر این باورند که سه موعود در آخر زمان پدیدار می‌شوند که هر سه آنها پسران زرتشت هستند. همانگونه که گفته شد، باور به پیدایش موعود آینده برای نخستین بار در زمان زرتشت پیدا شد و بیشتر ادیان این باور از ایرانیان گرفته و پذیرفته‌اند، مدتی دراز است که خاورشناسان و دانشمندان دانش ادیان در این جستار پژوهش کرده و آن را مورد بحث و بررسی قرار داده و کتابها و رساله‌هایی زیاد و سودمند درباره آن نگاشته‌اند. به ریشه واژه سوشیانس در گات‌ها چندین بار اشاره شده و پیوندهای آن با واژه سَ اُش ینت (Saoshyant) نشان داده شده است. آنچه که بیشتر درباره آن همبستگی و همراهی دارند، درباره اصل واژه و معنی آن است. سوشیانت اسم فاعل به معنی سودرساننده است. این واژه در گات‌ها چندین بار برای شخص زرتشت به کار رفته و پیامبر، خود را سوشیانت خوانده است.

زرتشتیان چشم به راه سه موعود هستند و آنها سه پسر زرتشت به نامهای: هوشیدر، هوشیدرماه و سوشیانت هستند که در اوستا نیز نامشان آمده است. هر کدام از این سه تن به فاصله هزار سال زاده شده و دنیا را پر از عدل و داد خواهند کرد و سوشیانت که سومین [تا اینجا صفحه ۷۷۹ کتاب] پسر آینده زرتشت است واپسین آفرینش اهورامزداست.

در یسنا، هات ۲۴ بند ۵ چنین آمده است:

ما می‌ستاییم فروهر مقدس در گذشتگان پاک دین را و فروهر پاک دینانی را که زنده هستند و فروهر مردانی که هنوز زاده نشده‌اند و سوشیانت‌های نوکننده جهان خواهند بود.

در فروردین یشت، بند۱۷ چنین آمده:

ای اسپیتمان زرتشت، فروهرهای نخستین آموزگاران دین و فروهرهای مردانی که هنوز زاده نشده‌اند و در آینده، سوشیانس‌های نوکننده جهان خواهند بود و از فروهرهای دیگر مردمان نیرومندتر هستند.

برابر روایتهای دینی، نطفه زرتشت را در دریاچه کاس اوی (Kasaoya) نود و نه هزار و نهصد و نود و نه فره وشی نگهداری می‌کنند.

پس از هزاره دهم دوشیزه‌ای در آب این دریاچه شست و شو کرده باردار می‌شود و از وی هوشیدر، نخستین موعودزاده می‌شود که فساد و تباهی را از جهان بر می‌اندازد و تا سومین آنها که سوشیانس است زاده می‌شود.

در بندهش، بخش ۱۱، بند۶ چنین آمده است: سوشیوس در خونیرتا (Khovanirta) زاده خواهد شد، از همان جایی که سلسله کیانیان برخاست و دین نیک مزدایی در آنجا پدیدار شد. در اوستا از یاران سوشیانت نام برده شده که در نو کردن جهان با او همراهی خواهند کرد و در بخش ۳۰ بند ۱۷ بندهش نیز این جستار آمده به شرح زیر:

پانزده مرد و پانزده زن از یاران سوشیانت خواهند بود که دستیار او در نو کردن جهان هستند.

سوشیانس دارای فرّ کیانی است، درمان دروغ‌زدگان در دست اوست. خوراکش از سرچشمه مینویاست، از پیکرش مانند خورشید، چنان فروغ می‌تابد که در دورترین کشور روی زمین نمودار می‌شود. با شش چشم، جهات شش‌گانه پهنه زمین را نگران [تا اینجا صفحه ۷۸۰ کتاب] است. از پیدایش وی اهریمن نیست و نابود می‌شود. وی مردمان را که به دورش گرد آیند به ستایش پروردگار فرمان می‌دهد. در بامدادها و شبانگاه با یاوران جاودانی خویش نماز و نیایش به جای آورد. آنگاه مردگان از گورها برخیزند، جهان خوش و خرم شود و جهان معنوی روی نماید، راستی، پرچم پیروزی برافرازد… . [تا اینجا صفحه۷۸۱ کتاب]}۱

ارجاعات:  

۱ـ کتاب: تاریخ تمدن و فرهنگ ایران/ مولف: دکتر عبدالعظیم رضایی/ انتشارات دُر ، تهران/ چاپ چهارم، ۱۳۸۶/ صص ۷۷۸،۷۷۹،۷۸۰،۷۸۱

پیام مدیر سایت ظفرمند

 

[ad_2]

لینک منبع

در محضر خدا گناه نکنید ـ یک روایت و یک حکایت از آهنگر

[ad_1]

در محضر خدا گناه نکنید ـ یک روایت و یک حکایت از آهنگر

در محضر خدا گناه نکنید ـ یک روایت و یک حکایت از آهنگر

%d8%a2%d9%87%d9%86%da%af%d8%b1

{خداوند متعال می‌فرماید: اَلَمْ یَعْلَمْ بِاَنَّ اللهَ یَری(علق/ آیه۱۴) آیا نمی‌داند  که خداوند می‌بیند.

 این ذکر قلبی است که ما بدانیم و متوجه باشیم که خداوند متعال در همه جا و همه حال ما را می‌بیند و کارهای ما را مشاهده می‌کند و بر نیتها و افکار ما آگاه است.

روایت است که هیچ پرنده‌ای گرفتار صیاد نمی‌شود مگر اینکه در آن لحظه از یاد خدا غافل شده باشد. انسان هم اگر لحظه‌ای از یاد خدا غافل شود ممکن است گرفتار شیطان و وسوسه‌های او بشود. (حضرت آیة الله العظمی) امام خمینی رحمة الله فرمودند: عالم محضر خداست در محضر خدا معصیت نکنید.

اگر شخصی فهمید که همیشه در حضور خداوند متعال است دیگر گناه نمی‌کند اگر بچه‌ای، ما را در حال گناه ببیند حیا می‌کنیم البته اگر فهمیدی، خدا تو را می‌بیند گناه نمی‌کنی. اگر هم گناه کنی به جا است که خدا بگوید ببین این بنده مرا، که به اندازه یک بچه هم برای من، ارزش قائل نیست.

یک حکایت:  

آهنگری بود که با دست خود آهنی گداخته را از تنور خارج می‌کرد از او پرسیدند: چگونه می‌توانی این کار را بکنی، گفت: روزی زن فقیری به در مغازه‌ام آمد و گفت من شوهر ندارم و[تا اینجا صفحه ۱۵۱ کتاب] چند بچه یتیم دارم و مدتی است چیزی برای خوردن نداریم و از من تقاضای کمک کرد و من هم برای او شرط گناه گذاشتم، زن رفت و روز دوم از شدت فقر آمد و کمک خواست و باز من شرط گناه گذاشتم و او هم قبول نکرد. روز سوم آمد و از شدت فقر و بیچارگی قبول کرد و گفت: به شرطی که جایی برویم که کسی ما را نبیند. با هم به مکان خلوت رفتیم و من تا آمدم دستم را به طرف او دراز کنم گفت: صبر کن مگر قرار نشد جایی برویم که کسی ما را نبیند، الان اینجا ما هفت نفر هستیم من و تو و هر کدام هم دو ملک داریم که الان اعمال ما را می‌بینند و می‌نویسند و از همه بالاتر خداوند متعال هم الان دارد ما را می‌بیند. این حرف او، مرا منقلب کرد و تکان داد و از او گذشتم او هم همان لحظه دعا کرد: خدایا همین طور که او آتش شهوتش را از من خاموش کرد تو نیز آتش دنیا و آخرت را بر او خاموش کن، لذا از آن به بعد دیگر آتش، دستم را نمی‌سوزاند. [تا اینجا صفحه ۱۵۲ کتاب]}۱

ارجاعات:  

۱ـ کتاب: آداب الطّلاب/ مولف: شاکر برخوردار فرید/ ناشر: موسسه انتشاراتی لاهوت، تهران/ چاپ ششم ۱۳۹۲/ صص۱۵۱٫۱۵۲

پیام مدیر سایت ظفرمند

 

[ad_2]

لینک منبع

علامه طباطبایی و حوریه‌ی بهشتی

[ad_1]

علامه طباطبایی و حوریه‌ی بهشتی

علامه طباطبایی و حوریه‌ی بهشتی

%d8%b9%d9%84%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%b7%d8%a8%d8%a7%d8%b7%d8%a8%d8%a7%db%8c%db%8c

{استاد بزرگوار حضرت آیة‌الله علامه طباطبایی می‌فرمودند: روزی من در مسجد کوفه نشسته و مشغول ذکر بودم، در آن بین یک حوریه‌ی بهشتی از طرف راست من آمد و یک جام شراب بهشتی در دست داشت برای من آورده بود، و خود را به من ارائه می‌نمود، همین که خواستم به او توجهی کنم ناگهان به یاد حرف استادم (مرحوم آیة الله حاج میرزاعلی‌آقا قاضی افتادم که می‌فرمودند: بعضی از شب‌ها را به تنهایی در مسجد کوفه و یا سهله بیتوته کنید و به عبادت و قرائت قرآن بپردازید و اگر در حال ذکر و فکر برای شما پیش آمدی کرد، و صورت زیبایی را دیدید و یا بعضی از جهات دیگرِ عالم غیب را مشاهده کردید توجه ننمایید و به دنبال عمل خود باشید) لذا چشم پوشیده و توجهی (به حوریه‌ی بهشتی) نکردم، آن حوریه برخاست و از طرف چپ من آمد، و آن جام را به من تعارف کرد، من نیز توجهی ننمودم و روی خود را برگرداندم، آن حوریه رنجیده شد و رفت. من تا به حال هر وقت آن[تا اینجا صفحه ۱۵۰ کتاب] منظزه به یادم می‌افتد از رنجش آن حوریه متأثر می‌‌شوم(مهر تابان، ص۱۹).

………………..

[زیرنویس] این مطلب از اوج معنویت و قدرت عظیم درونی مرحوم علامه طباطبایی حکایت می‌کند، که برای فهمیدن این موضوع باید عرض کرد که اگر حوریان کوچه و خیابان این دنیا، با رعایت اصول شرعی و قانونی و عرف مردم، خود را به کسی عرضه نمایند کمتر کسی است که بتواند به آنها توجهی نکند، چه رسد به این که حوریان بهشتی باشند که خداوند درباره آنها در قرآن فرموده است. کَأَمْثالِ اللُّؤْلُؤ المَکْنُون(واقعه آیه ۲۳). لَمْ یَطْمِثْهُنَّ اِنْس قبلَهم و لا جانّ، کأَنَّهُنّ الیاقوتُ و المَرْجان(رحمن آیات ۵۶و۵۸). و در تفسیر المیزان، ج۱۹، ص۱۹۰ آمده است که (زنان بهشتی آنقدر لطیفند که مغز استخوان ساقشان دیده می‌شود، و آنقدر زیبا و سفیدندکه نورشان چشم را می‌زند و نمی‌شود به آنها خیره شد) با توجه به صفات حوریان بهشتی، بهتر می‌توان قدرت کنترل نفس را، در مورد مرحوم علامه طباطبایی تا حدودی درک کرد، و آن مرحوم از اینکه به حوریه بهشتی توجهی نکرده ناراحت نیست، بلکه از این بابت متأثر است که باعث شده شخصی از او ناراحت شود یعنی عمل او سبب رنجش حوریه گردیده و این جریان حکایت از روح لطیف و ظریف آن مرحوم می‌کند.[تا اینجا صفحه ۱۵۱ کتاب]}۱

ارجاعات:

۱ـ کتاب: آداب الطّلاب/ مولف: شاکر برخوردار فرید/ ناشر: موسسه انتشاراتی لاهوت، تهران/ چاپ ششم ۱۳۹۲/ صص۱۵۰ و ۱۵۱

پیام مدیر سایت ظفرمند

[ad_2]

لینک منبع

دادگستری در عصر ساسانی

[ad_1]

دادگستری در عصر ساسانی

دادگستری در عصر ساسانی

%d8%b3%d8%a7%d8%b3%d8%a7%d9%86%db%8c

{داد و دادگستری به مفهوم قدیم در ایران باستان از مقام شامخی برخوردار بود. بر اساس قرائن موجود و از زمان هخامنشیان پادشاهان مراقب حسن جریان قضاوت و درستکاری قضاوت بودند. در دوره ساسانیان نیز قاضی از احترام خاصی برخوردار بود و عمدتاً «هیربدان» را بدین کار می‌گماشتند. کارهای حقوقی جزو وظایف روحانیون شمرده می‌شد زیرا تنها ایشان از قواعد شرعی مطلع بودند. یک قاضی ویژه هم به عنوان قاضی سپاه (سپاه داذور) قضاوت در سپاه را بر عهده داشت. در رأس محکمه هر قریه یک قاضی روحانی منصوب [تا اینجا صفحه ۴۱ کتاب] می‌شد و چند قاضی دیگر برای انجام مأموریت‌های گوناگون در اختیار داشت. میان مجازات‌های معمول احتمالاً مجازات «ور» بیش از همه واقع می‌شد (مجازات «ور» عبارت بود: از استفاده از قوای طبیعت برای تعیین حقانیت طرفین دعوا.)(گیرشمن، ۱۳۴۴، ص۳۱۴؛ مقاله ماسه، هانری، تمدن ایرانی، ص۱۹۳). «داذوران» را در ردیف دستوران و موبدان و هیربدان نام برده‌اند و رئیس کل داذوران را قاضی دولت یا «شهرداذور» یا «داذور داذوران» می‌نامیدند. یک نفر ملقب به «آیین بذ» کارهای قضایی انجام می داد. در تشکیلات قضایی ساسانی، کسانی که مدت ده تا پانزده سال علم فقه آموخته بودند، اعتبار بیشتری داشتند. قوه عالیه قضایی به شاه اختصاص می‌یافت. بنا به روایات متعدد پادشاهان ساسانی در رعایت مسایل قضایی نظارت و دقت داشتند. هرگاه شخصی در مراجع عدلیه محلی به حق خود نمی‌رسید می‌توانست به شاه رجوع کند و حکم پادشاه قابل نقض نبود. البته دسترسی به پادشاه چندان آسان به دست نمی‌آمد لذا در سال دوبار بار عام می‌داد و همه مردم می‌توانستند در محضر وی دادخواهی کنند. در این هنگام شاه به موبدان موبد دستور می‌داد که مأمورانی امین در مدخل قصر قرار دهند تا از دخول متظلّمان ممانعت نشود.

مبانی حقوقی عهد ساسانی کتاب اوستا و تفاسیر آن و اجماع نیکان یعنی مجموعه فتاوی علمای روحانی بوده است. به نظر می‌رسد مجموعه قوانین حقوقی مدون به معنای امروزی وجود نداشته است، لیکن از خلاصه نسک‌های اوستای ساسانی – موجود در کتاب دینکرد – چنین استنباط می‌شود که چندین نسک شامل مسایل حقوقی در دست بوده است. خلاصه‌ای که در دینکرد وجود دارد از روی اوستای ساسانی و تفاسیر آن تلخیص شده و تاریخ آن ظاهراً عهد خسرو انوشیروان است(کریستین سن، ۱۳۵۱، ۳۲۶).

در خصوص انواع مجازات تا آن جا که در نامه تنسر آمده عقوبت بر سه نوع جرم وارد بوده است. اول بین خداوند و بنده‌ای که از دین برگردد. دوم میان برادران به صورتی که یکی بر دیگری ظلم کند، که در قرون نخستین عهد ساسانی کیفر جرم اول و دوم یعنی کفر و عصیان خیانت و فرار، اعدام بود و سوم مجازات جرایم نسبت به برادران دنیایی از قبیل دزدی و راهزنی و هتک ناموس [تا اینجا صفحه ۴۲ کتاب] و جور و غیره جزای بدنی سخت و یا اعدام بود (نامه تنسر، صص ۱۶-۱۷)[تا اینجا صفحه ۴۳ کتاب].}۱

ارجاعات:  

۱ـ کتاب: درآمدی بر دیوان سالاری در ایران/ نویسنده : حمید تنکابنی / انتشارات: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران/ چاپ اول، ۱۳۸۳/ صص ۴۱، ۴۲،۴۳

پیام مدیر سایت ظفرمند

 

[ad_2]

لینک منبع

شیطان و سجده نکردن بر انسان

[ad_1]

شیطان و سجده نکردن بر انسان

شیطان و سجده نکردن بر انسان

%d8%b4%db%8c%d8%b7%d8%a7%d9%86

{…پس از آفرینش آسمانها، زمین و سایر موجودات، خداوند سبحان آفرینش «انسان» را به عنوان سر آمد مخلوقات، و او را به عنوان جانشین خویش «خلیفة الله» اراده کرده است.

…با آفرینش انسان و فرمان به سجده بر او، نافرمانی آغاز و نطفه انحراف منعقد گردیده است. بدون شک منشأ نافرمانی، خودخواهی و تکبر ابلیس بوده که او را به نافرمانی از دستور خداوند وادار نموده است. …شیطان میان فرشتگان زندگی می‌کرد و سال‌های متمادی خدا را عبادت می‌نمود، لکن به سبب تکبر، خودبینی و نافرمانی، باطنش آشکار گشت و از آنجا که فرشتگان، به ویژه ابلیس به مقام «خلیفة اللهی» انسان حسادت می‌ورزیدند و می‌خواستند که خود به این مقام نایل شوند و زمین در سلطه آنها باشد، لذا برای رسیدن به این هدف به خداوند می‌گفتند: «کسی را خلیفه قرار می‌دهی  که در زمین تباهی و خون‌ریزی به پا می‌کند، در حالی که ما تو را به پاکی می‌ستاییم و عبادت می‌کنیم».

خداوند در پاسخ آنها فرمود: «انی اعلم ما لا تعلمون» یعنی خداوند خواست به آنها بفهماند که تباهی و نافرمانی در میان خود آنها وجود دارد و آن این که ابلیس که در ظاهر اهل عبادت است، باطنش همان تکبر، حسادت و خود‌محوری است که او را به نافرمانی کشانده است و به همین دلیل فرشتگان همگی به آدم سجده کردند به جز ابلیس که به سبب خودخواهی و حسادت به مقام آدم از فرمان الهی «اسجدوا» سرپیچی نمود. وقتی علت نافرمانی شیطان هویدا شد که گفت: «من از انسان بهترم، چون مرا از آتش آفریده‌ای و او را از گِل خلق کرده‌ای»(اعراف/۱۲).[تا اینجا صفحه ۹۰ کتاب]

 …شیطان با آن موقعیت که میان فرشتگان داشت و در مقام فرشته مقرب بود، نه تنها مقام قرب حق تعالی را از دست داد، بلکه خداوند به او فرمان داد: از صف فرشتگان خارج شو که تو رانده درگاه منی، و لعنتم تا روز قیامت بر تو خواهد بود. «فاخرج منها فانک رجیم و ان علیک لعنتی الی یوم الدین».

بنابراین سرکشی و خودخواهی شیطان، تنها موجب محرومیت او از موقعیت و مقام قرب الهی نشد، بلکه او از روی خواری و لجاجت به خداوند گفت: حال که مرا گمراه کردی من بر سر راه تو در کمین بندگانت می‌نشینم تا آنها را گمراه سازم …. خداوند نیز برای این که انسان اسیر انحراف و وسوسه‌های شیطانی نشود، به وی هشدار داد که شیطان دشمن آشکار شماست و در دشمنی خود چیزی کم نمی‌گذارد، آگاه باشید تا دچار انحراف شیطانی نشوید. «وَ لا یصُدَّنَّکمُ الشَّیطَانُ إنَّهُ لَکمْ عَدُوٌّ مُّبینٌ»(یس/۶۰).}۱

ارجاعات:  

۱ـ کتاب: ریشه‌یابی انحراف و فتنه از منظر قرآن و تاریخ/ نویسنده: عزت الله معتمد/ ناشر: انتشارات نجفی، قم/ چاپ اول ۱۳۹۴/ ۹۰٫۹۱

پیام مدیر سایت ظفرمند

[ad_2]

لینک منبع

تیمور لنگ

[ad_1]

تیمور لنگ

تیمور لنگ

%d8%aa%db%8c%d9%85%d9%88%d8%b1-%d9%84%d9%86%da%af

{تیمور، که مورخان نسب او را به خاندان چنگیز رسانیده‌اند، پسر امیرترغای بود. وی در سال ۷۶۲ هجری قمری در دستگاه امیر حاجی برلاس در ماوراءالنهر به کار اشتغال داشت و به همراه او به خراسان گریخت و اندکی بعد مجدداً به ماوراءالنهر بازگشت و به خدمت تُغلق‌تیمور، خانِ کاشغر درآمد. وی نیز تیمور را به حکومت شهر کش زادگاه تیمور منصوب کرد. تیمور، اندک‌اندک، به بسط سلطه خود بر سایر نواحی ماوراءالنهر اهتمام ورزید. وی با خواهر امیر‌حسین قزغنی ازدواج کرد و از آن هنگام لقب گورکان، یعنی داماد را یافت. هر چند برخی هم بر این عقیده‌اند که چون تیمور بعدها دختر تغلق‌تیمور را به عقد خود درآورد، لقب گورکان پیدا کرد. تیمور در خطه ماوراءالنهر چندین بار به لشکرکشی پرداخت که در یکی از جنگ‌هایش، با امیرحسین، به خوارزم حمله برد ولی مغلوب وی شد و به خراسان گریخت. تیمور از خراسان، به سیستان رفت لیکن والی سیستان به حیله بر سر او تاخت و در این گیر و دار تیمور چند زخم برداشت. به روایتی در این درگیری پاشنه پا،‌ دست و شانه تیمور مجروح شد و پای راستش چنان صدمه دید که دیگر هیچ وقت به حال عادی برنگشت و چون همه عمر می‌لنگید به همین سبب وی را تیمور لنگ خوانده‌اند.

پس از چندی، تیمور به خوارزم لشکر کشید و سرانجام در ۷۸۱ هجری قمری آن خطه را ضمیمه متصرفات خود نمود. وی در سال ۸۰۱ نیز هندوستان را فتح کرد. تیمور، از سالهای ۷۸۲ تا ۷۸۵ بارها به خراسان لشکر کشید. این حملات به یورش های اول و دوم معروف است که عاقبت هم این نواحی به تسخیر وی درآمدند. پس از یورش سه ساله تیمور به خراسان و سپس یورش پنج ساله او به نواحی گرگان، مازندران، ری، سلطانیه، شوشتر و شیراز در ۷۹۶ هجری قمری به قصد قلعه تکریت در بغداد رفت. آنگاه به جانب گرجستان تاخت و در ۷۹۸ هجری قمری شهر مسکو را نیز تصرف کرد. وی در ۸۰۱ هجری قمری هندوستان را فتح و یورش هفت ساله خود را از سمرقند به جانب ایران آغاز کرد. این سال‌ها [تا اینجا صفحه ۱۴۶ کتاب] آخرین دوره جنگ‌های تیمور گورکانی شمرده می‌شود.

سرانجام تیمور، در سال ۸۰۷ در اترار جان سپرد و در سمرقند به خاک سپرده شد. وسعت ممالک تحت سلطه تیموری نسبت به چنگیز کمتر بود، لیکن در آن دوران، موضوع حاکمیت سیاسی از اهمیت فراوانی برخوردار بود لذا وی کمتر قوانین جدیدی بنا می‌نهاد و صرفاً در اجتماع وضع تازه‌ای پدید آورد. بدین سان تیمور امپراتوری ترک را نیز وسعت بخشید.

دوران حکومت او از منظر فرهنگی، ترکیبی از مؤلفه‌های حکومت امرای ترک و ایرانی و از نظر تشکیلات حکومتی، ترکیبی از مردم ترک و چنگیزی و به لحاظ سیاسی و مذهبی، آمیزه‌ای از عناصر مغولی و عربی شمرده می‌شد(گروسه، ۱۳۵۳، ص۷۵۴).

پس از وفات چنگیز، امپراتوری مغول تا مدت‌ها از صلح داخلی برخوردار بود؛ ولی پس از مرگ تیمور، امیر‌نشین ترک ماوراءالنهر، دستخوش منازعات بین پسران و نوادگان امیر تیمور گردید. سلطان خلیل پسر میرانشاه به عنوان جانشین وی، در سمرقند به تخت سلطنت نشست. این اقدام، قیام پسر عم‌های او و پسر چهارم تیمور، شاهرخ را که حاکم خراسان بود به همراه داشت. شاهرخ یکی از بهترین شاهانی است که بر ایران سلطنت کرده است. او علاوه بر دیانت، تقوا و عدالت، مردی صلح‌جو، بخشنده و علم دوست بود و خرابی‌های پدر را آباد کرد. خود وی هم شعر می‌گفت و هم خوش می‌نوشت و بدین‌ سان هرات در عصر او، مرکز اجتماع علما و ادبا شد. همسر شاهرخ، گوهرشاد آغا هم آثار نیکو و معروفی، از جمله بنای مسجد گوهرشاد در ارض اقدس (مشهد) از خود به جا گذارد.}۱

ارجاعات:

۱ـ کتاب: درآمدی بر دیوان سالاری در ایران/ نویسنده: حمید تنکابنی/ انتشارات: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران/ چاپ نخست ۱۳۸۳/ صص ۱۴۶ و ۱۴۷

 

[ad_2]

لینک منبع

مادها

[ad_1]

مادها

مادها

%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae-%d9%85%d8%a7%d8%af

هرودت، مورخ یونانی (قرن پنجم پیش از میلاد) از وجود شش قبیله ماد اطلاع[تا اینجا صفحه ۶ کتاب] داده است، نخستین شاه ایشان به نام دیوکس یا دیااُکو آن‌ها را متحد کرد. آثار آشوری مربوط به سده نهم پیش از میلاد نیز از مادها یاد کرده و آنان را قبیله‌های پراکنده‌ای خوانده‌‌اند که در در نزدیکی مرز آشور مستقر بوده‌اند. سرزمین ماد در همسایگی دولت‌های بزرگ متمدن و با فرهنگ قدیم، یعنی آشور و اورارتور، قرار داشت و طی مبارزاتی که بین این قبایل درگرفت مهم‌ترین آن‌ها، که نیرومندتر و مقتدرتر بودند، به نام قبایل ماد، دولتی مستقل را تشکیل دادند. مادها مردمانی آریایی‌نژاد بودند که مدت‌ها زیر سلطه دولت آشور قرار داشتند. پادشاهان آشور بارها به کردستان و نواحی هم جوار آن لشکرکشی کردند.

بنا بر گفته هرودت: دیااکو در شهری به نام اکباتان دولت ماد را تأسیس کرد. بعد از او پسرش‌، فرورتیش به تخت نشست. سیاست او حفظ مناسبات خوب با آشور بود، ولی بعد از چندی مادها درصدد برآمدند تا از قید آشور رها شوند. در این جنگ شاه ماد کشته شد. هُوَخشتره از شکست فرورتیش عبرت گرفت و تصمیم به ایجاد قشون دایم گرفت. وی آشوریان را شکست داد و شهر نینوا را نیز محاصره کرد، لیکن گرفتار اسکیت‌ها (سکایان) شد. پس از جنگ‌های طولانی، عاقبت هوخشتره موفق شد آنان را مغلوب و مجبور سازد تا ارتش ماد را سازمان‌بندی کنند. در سال ۶۱۵پ.م ماد به همراه بابل به آشور حمله کرد. پادشاه بابل، نبوکدپلاسر و شاه ماد نینوا را محاصره کردند.

نواحی تحت نفوذ هوخشتره عبارت بودند از: ری، اصفهان، آتروپاتن(آذربایجان)‌، اکباتان(همدان)، بخشی از اورارتو و ناحیه کاپادوکیا. وی در سال ۵۹۰ پ.م به کنار رود هالیس (قزل ایرماق) رسید که قلمرو او را از کشور نیرومند لیدیا جدا می‌کرد.

جنگ میان لیدیا و ماد پنج سال طول کشید و عاقبت رود هالیس به عنوان مرز میان دو کشور تعیین شد. پس از هوخشتره، آستیاگ (ایختوویگو)به تخت نشست و توانست بین‌النهرین و سوریه شمالی را از قلمرو بابل جدا کند و متصرف شود.

مادها در عین حال در آغاز سده ششم پیش از میلاد، قبایل پارسی را هم که در نواحی جنوب باختری فلات ایران ساکن بودند، مطیع خود کردند، ولی [تا اینجا صفحه ۷ کتاب] عاقبت کمبوجیه‌ سرکرده پارس‌ها، دختر آستیاگ را به زنی گرفت و از این ازدواج، کوروش پادشاه آینده  پارس به دنیا آمد.

ماد اصلی عبارت بود از آذربایجان و کردستان و عراق عجم، ولی بعدها از رود هالیس تا باختر و از دریای خزر تا پارس و خوزستان وسعت یافت(نک، دیاکونوف۱۳۵۷، صص۲۱۱،۲۵۸ به بعد؛ پیگولوسکایا و دیگران، ۱۳۵۴، صص۱۱-۱۵).}۱

ارجاعات:

۱ـ کتاب: درآمدی بر دیوانسالاری در ایران/ نویسنده: حمید تنکابنی/ ناشر: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران/ چاپ نخست تابستان ۱۳۸۳/ صص۶،۷،۸

 پیام مدیر سایت ظفرمند

 

 

 

[ad_2]

لینک منبع

حضرت سلیمان و گنجشک نر و ماده

[ad_1]

حضرت سلیمان و گنجشک نر و ماده

%d8%ad%d8%b6%d8%b1%d8%aa-%d8%b3%d9%84%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%af%d9%88-%da%af%d9%86%d8%ac%d8%b4%da%a9

روزی گنجشک نری نزد حضرت سلیمان (علی نبیِّنا و آله و علیه السلام) آمده و عرض کرد: این گنجشک ماده به من توجهی نمی‌کند، به من محل نمی‌گذارد، هر چه من به او محبت دارم در عوض او به من بی‌محبتی می‌کند. حضرت از گنجشک ماده بازخواست کرد، گنجشک ماده گفت: دروغ می‌گوید که به من محبت دارد، غیر از من، یکی دیگر را هم زیر سر دارد و [تا اینجا صفحه ۱۴۸ کتاب] دوست می‌دارد. حضرت سلیمان زار زار گریه کرد. می‌دانی چرا؟ یعنی: خدایا نکند در قلب ما هم، غیر تو جای گرفته باشد.

…………………………………………

در بحارالانوار، ج۱۴، ص۹۵ در ابتدای روایت چنین آمده است: اِنَّ سُلَیْمانَ عَلَیْهِ السَّلام رَأی عُصْفُوراً یَقُولُ لِعُصْفُورَةٍ لِمَ تَمْنَعِینَ نَفْسَکِ مِنّی؟ وَ لَوْ شِئْتٌ اَخَذْتُ قُبَّةَ سُلَیْمانَ بِمِنْقاری فَأَلْقَیْتُها فِی الْبَحْرِ…

روزی حضرت سلیمان(ع) گنجشک نری را دید که به گنجشک ماده می‌گوید: چرا خودت را از من منع می‌کنی و به من بی‌اعتنا هستی در حالی که اگر من بخوهم تاج و تخت سلیمان را به منقارم می‌گیرم و در دریا می‌اندازم و حضرت سلیمان وقتی که این کلام را شنید تبسم کرد و هر دو را خواست و به گنجشک نر گفت: آیا می‌توانی چنین کاری کنی؟

گنجشک نر گفت: خیر ای پیامبر خدا، و لکن خوب است که مرد از قدرت خودش در نزد همسرش تعریف کند و کاری کند که در نزد همسرش بزرگ و با اقتدار جلوه کند(تا همسرش از او حساب ببرد) لذا از این جهت من این جمله را گفتم. و البته عاشق نسبت به آنچه می‌گوید ملامت نمی‌شود.

فَقاَل سُلَیْمانُ علیه السلام لِلْعُصْفُورَةِ لِمَ تَمْنَعِینِهِ مِنْ نَفْسِکِ وَ هُوَ یُحِبُّکِ؟ پس سلیمان (ع) به گنجشک ماده گفت: چرا از او کناره می‌گیری در حالی که او ترا دوست دارد.

فَقالَتْ یا نَنِیَّ اللهِ اِنَّهُ لَیْسَ مُحِبّاً وَ لکِنَّهُ مُدَّعٍ، لِأَنَّهُ یُحِبُّ مَعِیَ غَیْرِی فَأَثَّرَ کَلامُ الْعُصْفُورَةِ فی قَلْبِ سُلَیْمانَ.

گنجشک ماده گفت: او به من محبت ندارد بلکه فقط ادعای محبت می‌کند، زیرا با وجود من یکی دیگر را دوست می دارد. اینجا بود که کلام گنجشک ماده در قلب حضرت سلیمان اثر کرد که محبت باید خالص باشد و با چیز دیگری مخلوط نشود.[تا اینجا صفحه ۱۴۹ کتاب]}۱

ارجاعات:

۱ـ کتاب: آداب الطّلاب/ مولف: شاکر برخوردار فرید/ ناشر: موسسه انتشاراتی لاهوت، تهران/ چاپ ششم ۱۳۹۲/ صص۱۴۸،۱۴۹

 

[ad_2]

لینک منبع

مضرّات ترساندن کودک

[ad_1]

مضرّات ترساندن کودک

%d8%aa%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9

{از بدترین آفتهای تربیتی، ترساندن کودک است. کمتر عاملی مانند ترساندن کودک، به روان او لطمه می‌زند و متأسفانه این آفت در بین آفتهای تربیتی، بیشترین رواج را در خانواده‌ها و جامعه ما دارد!

بعضی از آفتهای تربیت، فقط در خانواده‌های کم فرهنگ و ناآگاه وجود دارد، اما این آفت خطرناک، در بسیاری از خانواده‌ها، بلکه اکثر آنها، موجود است. جای بسی تعجب و تأسف است که در بین افراد تحصیل‌کرده و اهل مطالعه و حتی کسانی که موضوع شغل و تخصصشان «کودک» و «تعلیم و تربیت» است نیز این آفت مشاهده می‌شود!

ترساندن کودک از لُولُو، غول، جن، مُرده، مرگ، سگ، گربه، حشرات، تاریکی، آمپول، دارو، دکتر، پلیس و هر چیز و هر کس دیگر و به هر شکلی که باشد، خلاف تربیتِ صحیح است و لطمه‌های سنگینی به روان و اعصاب کودک می‌زند و هیچ توجیه عاقلانه نیز ندارد.[تا اینجا صفحه ۶۵ کتاب]

حتی ترساندن کودک از کارد، کبریت، گاز، برق، بخاری و مانند اینها نیز به شکلی که بین مردم رواج دارد، صحیح نیست؛ بلکه خطر اشیایی را که برای کودک، خطرناک است باید با توجه به سنّ و ظرفیت او برایش توضیح داد، نه آنکه او را ترساند. و کودکی که هنوز درک کافی برای فهمیدن این توضیحات را پیدا نکرده، باید اشیاء خطرناک را از دسترس او دور کرد.

ترسیدنِ خودِ والدین و بزرگترها نیز باعث ترس کودک می‌شود؛ مثلاً هنگامی که کودک، چهره هراسان و مضطرب مادر خود را در برخورد با پدیده‌ای غیر منتظره مشاهده می‌کند، خواه ناخواه دچار ترس و اضطراب می‌گردد.

بسیاری از بیماریهای روانی مانند اضطراب، افسردگی، دلهره، نگرانی و پریشانی، از همین ترساندنها نشأت می‌گیرد و انسان را در طول عمر، رنج می‌دهد.

این ترساندنها، جرأت و شهامت را در انسان بشدت ضعیف می‌کند و او را از اقدام به کارهای بزرگ باز می‌دارد و استعدادها و خلاقیتها را در او خاموش و یا ضعیف می‌گرداند.

کودک، پدر و مادرش را راستگو می‌داند و وقتی از آنان می‌شنود که: «الان لُولُو می‌آید و تو را می‌خورد»، واقعاً باور می‌کند و در یک دلهره  دائم قرار می‌گیرد و زندگی‌اش با ترس و اضطراب دائمی همراه می‌شود.

ترساندن کودک، یک جنایت است. و پدر و مادر و مربی خیرخواه نباید دست به چنین جنایتی بزنند.[تا اینجا صفحه ۶۶ کتاب]}۱

ارجاعات:

۱ـ کتاب:  هشدارهای تربیتی، چهل مسأله مهم تربیتی/ نویسنده: علی اکبر مظاهری/ ناشر: موسسه انتشارات هجرت، قم/ چاپ دهم، ۱۳۸۷/ صص۶۵و۶۶

پیام مدیر سایت ظفرمند

[ad_2]

لینک منبع

نظام اداری و تشکیلات حکومتی و قوانین قضایی در عصر مغولان

[ad_1]

نظام اداری و تشکیلات حکومتی و قوانین قضایی در عصر مغولان

نظام اداری و تشکیلات حکومتی و قوانین قضایی در عصر مغولان

%d9%86%d8%b8%d8%a7%d9%85-%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85%d8%ba%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86

{تا قبل از هولاکو و به تعبیر بهتر تا زمان غازان‌خان، این نظام بیشتر بر اساس آداب و رسوم برگرفته از یاسای مغولی استوار بود. ساری و جاری بودن این نظام در ایران تأثیر شگرفی در امور اجتماعی کشور داشته است. اگر چه بعدها غازان‌خان پادشاه مسلمان ایلخانی کوشید یاسای جدیدی در ایران باب کند، اثر یاسای چنگیز مدت‌ها حتی در دوره تیموریان کم و بیش بر جای ماند.

مغولان نمی‌توانستند القاب و عناوین متعددی داشته باشند. اگر کسی به سلطنت می‌رسید، تنها لقب قاآن یا خان را بر نام خود می‌افزود و نه بیشتر. در مکتوب‌ها هم رعایت این اصل می‌شد و حشو و زوایدی در کار نبود. شکار امری جدی محسوب می‌گردید و قوانین و شرایط خاص خود را داشت و مقصود از آن، این بود که قوانین کشتار و جنگ و به کار بردن سلاح و طرز محاصره را بیاموزد(جوینی، ج۱، ص۲۱). تصرف در اموال مردگان زشت شمرده می‌شد و آن را به خزانه راه نمی‌دادند (همان مأخذ، ج۱، ص۲۳-۲۵).

در یاسا، برای مرتکب شوندگان سرقت و زنا مجازات قتل معلوم شده بود. جاسوسی، دروغ، سحر و جادو نیز مجازات مرگ را در پی داشت. مغولان موظف بودند هم‌نژادان خود را یاری و دیگران را قتل‌عام کنند. همه سران و نویان‌ها برای کنگاج (شور) به قوریلتای (مجلس مشاوره) احضار می‌شدند و در صورت غیبت، مرگ در انتظارشان بود. رؤسای ملل و طوایف تابع مغول از داشتن عناوین و القاب محروم بودند.

صلح کردن با امیر یا پادشاهی که قبول ایلی نکرده باشد، ممنوع بود. غارت [تا اینحا صفحه ۱۲۸ کتاب] دشمن قبل از صدور اجازه خان یا امرای هزاره و صده ممنوع بود. غنایم به طور مساوی تقسیم می‌شد و هر کس به میدان جنگ نمی‌رفت باید در ازای آن، مدتی بی‌مزد برای حکومت کار کند. هیچ مغولی را نمی‌توانستند به غلامی و خدمت برگزینند. غلامی از آنِ ملت‌های مغلوب بود  و هیچ غلامی نمی‌توانست صاحبان خود را ترک کند. هر کسی می‌بایست زن خود را بخرد و داشتن دو خواهر و چندین زن درجه دوم (مانند صیغه) مباح بود و همه زنان پدر بعد از مرگ او، غیر از مادر، به پسر و جانشین وی انتقال می‌یافت. سرداران و صاحبان منصب لشکری و کشوری که به فرمان عمل نمی‌کردند، واجب‌القتل بودند(لمب، ۱۳۱۳، ص۵۹).

چنگیزخان به حفظ عادات و رسوم چادرنشینی مغولان علاقه خاص داشت. ییلاق و قشلاق کردن خان‌ها از محلی که قبلاً بودند (یورت) به یورت دیگر معمول بود. اردو برای بیابانیان مغول حکم شهر را داشت. کشتی‌گیری، خرافات و اعتقاد به شیاطین و ارواح خبیث، ستارگان و ترتیب قرار گرفتن آنان مورد توجه بود. چنان که می‌دانیم نجوم و هیئت از اهمیت ویژه‌ای برای مغولان و ایلخانان برخوردار بود. «سیورغامیشی» از جمله رسوم مهم مغولی بود که همچنان دوام یافت و آن ملاکی بود که در مقابل خدماتی که کسی برای خان مغول انجام می‌داد به او بخشیده می‌شد و این املاک قابل انتقال به اعقاب وی بود.

محاکمه مغولی (یارغو) توسط یارغوچی (قاضی) انجام می‌شد و اگر شخص محکوم می‌شد، از او مُوچُلکا (تعهدنامه) برای پرداخت آنچه بر گردن داشت می‌گرفتند و گر نه به یاسا رسانیده می‌شد. انتصاب هر شخصی از طرف خان، با برلیغ (حکم ممهور به مُهر خان (تَمغا)) همراه بود و این یرلیغ به کسی هم که قبول ایلی کرده بود، داده می شد. البته باسقاق (شحنه) هم نزد وی می‌فرستادند تا در حکومت او و تقدیم قبجر (قوبچور: مالیات) نظارت داشته باشد

کسانی که می‌توانستند سحر و جادو را کشف و دفع کنند، جماعتی از کشیشان بودایی به نام بَخشی و تُوین بودند و اهل علم سحر به اسم قام نامیده می‌شدند. عقیده قامان این بود که شیاطین در دست ایشان اسیرند. یکی از [تا اینجا صفحه ۱۲۹ کتاب] مهمترین وسایلی که قامان برای پیشگویی فال داشتند، استخوان شانه گوسفند بود که آن را آن قدر در آتش می‌گذاشتند تا سیاه شود، اگر سالم و نشکسته می‌ماند سحر باطل شده بود وگرنه اقدام به هر کاری با شکست مواجه می‌گشت(اقبال، ۱۳۶۵، ص۷۹-۸۶).}۱

ارجاعات:

۱ـ کتاب: درآمدی بر دیوان سالاری در ایران/ نویسنده: حمید تنکابنی/ انتشارات: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران/ چاپ نخست ۱۳۸۳/ صص ۱۲۸،۱۲۹،۱۳۰

 پیام مدیر سایت ظفرمند

[ad_2]

لینک منبع