کوروش کبیر (از تولد تا پادشاهی)

[ad_1]

کوروش کبیر (از تولد تا پادشاهی)

%da%a9%d9%88%d8%b1%d8%b4-%da%a9%d8%a8%db%8c%d8%b1

{شاهان ماد در تاریخ به عنوان نخستین آریایی‌هایی که دولتی مقتدر و نیرومند را به وجود آوردند مشهورند. مادها پس از سرنگون کردن دولت آشور، همان شیوه‌ای را دنبال کردند که خود زمانی از آشوریان به خاطر این اعمال خرده می‌گرفتند. مادها به طورکلّی از مناسبات خارجی خوب و محکم مگر در موارد اندک و بسیار کوتاه برخوردار نبودند.

پس از وحدت بابلیان و برافکندن دولت آشور، نتوانستند بابلیان را به عنوان یاران خود در نبرد دیگری در کنار خود داشته باشند. جنگ کسوف که با صلح هالیس پایان یافت نمونه بارز آن است. در این جنگ بابلیان تنها برای پایان دادن به این مصاف بیهوده بی‌فرجام وساطت کرده و آنرا به پایان بردند. اشراف و زمین‌داران مادی که اکثر آنان از دولت مردان و مغان بودند، نتوانستند جامعه ماد را به عنوان جامعه‌ای بی‌نیاز و نیرومند حفظ کنند، به زودی پس از مصاف با آشور، مادها به عنوان مردمانی ناراضی و نیازمند که خود علاقمند به سرنگونی دولت آستیاگ بودند مشاهده می شوند. آن گونه که منابع تاریخ یونان و از جمله هرودت بر این باوراند که سهم مردم ماد در چیرگی کوروش بر آستیاگ بسیار قابل توجه است. کیاکسار در اواخر سده هفتم پیش از میلاد دشمنان قهّاری از جمله سکاها را برای جامعه ماد تدارک دید، پس از فراغت یافتن از جنگ آشور، سران و سرکردگان سکایی را به ضیافتی دعوت کرد و به روایت هرودت همه آن‌ها را در آن میهمانی از دم تیغ گذرانید. در خاندان شاهی مبارزه بر سر کسب قدرت روز بروز علنی‌تر می‌شد، به گونه‌ای که آستیاگ می‌هراسد که دختر خود ماندانا (Mandana) را از میان شاهزادگان به شوهر بدهد. آستیاگ صلاح در آن دید که دختر خود را به کمبوجیه(مراد کمبوجیه یکم پسر کورش یکم والی انشان و باج گذار دولت ماد است.) [تا اینجا صفحه ۲۴۰ کتاب] که آن زمان به عنوان گروگان در نزد او به سر می‌برد و جوانی بردبار و فرمانبردار بود و آستیاگ او را مناسب‌ترین شخص برای همسری دختر خود می‌دانست بدهد و از سوی کمبوجیه خطری آستیاگ را تهدید نمی‌کرد. این تصمیم را آستیاگ متعاقب خوابی که دیده بود و شرح آن ذیلاً خواهد آمد، اتخاذ کرد.

خواب‌های آستیاگ و تعابیر آن

به روایت هرودت آستیاگ شبی به خواب دید که سیلابی مهیب قلمرو مادها و تمام آسیا را برده است، مغان خواب‌گذار چنین تعبیر نمودند که ماندانا آنگاه که بالغ شد تا به خانه بخت برود باید شوهری آرام و متین و بی‌آزار برای او تدارک ببیند. به نظر آستیاگ هیچ کس برای این امر مناسب‌تر از کمبوجیه نبود. وقتی این پیوند بسته شد آستیاگ شبی در خواب دید که بر شکم دخترش (ماندانا) تاکی روییده است که آن چنان شاخ و برگ گسترانیده است که تمام آسیا را پوشانده است.(Herdoat a.a.O.107, 108 +) پادشاه یک بار دیگر خواب‌گزاران مغ را به حضور طلبید و تعبیر این خواب دهشتناک را از آنان خواست.

مغان خواب واپسین پادشاه وحشت زده ماد را این چنین تعبیر کردند:

پادشاها دخترت ماندانا که هم اکنون باردار است پسری به دنیا خواهد آورد که اورنگ شاهی را از تو خواهد ستاند و بر بخش عظیمی از جهان فروانروا خواهد شد. آستیاگ پس از شنیدن این سخن از مغ خواب‌گذار درنگ را جایز ندانست و شتابزده هارپاگ (Harpagos-) وزیر اعظم خویش را به حضور طلبید و ماندانا را به او سپرد تا پس از وضع حمل این زن، طفلی را که به دنیا می‌آورد، آن گونه که پادشاه می‌خواهد از بین ببرد. آستیاگ به هارپاگ اعتماد کامل داشت، زیرا هارپاگ به روایت هرودت نزدیک‌ترین خویشاوند و وفادارترین کسان او به شمار می‌رفت و دارای اختیارات گسترده در اهرام سلطه آستیاگ و فوق‌العاده امین در اجرای اوامر شاه و نگه‌دارنده حساس‌ترین اسرار وی به شمار می‌آمد. آستیاگ به اندازه‌ای که به هارپاگ اعتماد داشت، به نزدیک‌ترین افراد خانواده خویش اعتماد نمی‌کرد.

شاه خطاب به هارپاگ این چنین گفت:

ای هارپاگ چیزی که من هم اکنون به تو می‌گویم و کاری را که به عهده تو می‌گذارم جدّی تلقی کن و آنرا کم اهمیت و از مسایل جانبی نپندار. مرا از خودت ناامید مکن و مگذار از میزان اعتمادم به تو چیزی کاسته شود. این [تا اینجا صفحه ۲۴۱ کتاب] راز را که به تو می‌گویم با کسی در میان مگذار و خودت و دیگران را به این وسیله به نابودی مکشان. من این دخترم را هم اکنون به تو می‌سپارم. وقتی او فرزند خود را به دنیا آورد. بی‌فوت وقت طفل تازه متولّد شده را بکُش و هر گونه صلاح می‌دانی او را به خاک بسپار. ای هارپاگ تو در انتخاب شیوه کشتن و دفن کردن این طفل آزادی.

پادشاها! تا این لحظه که نگذاشتیم خلاف اراده شما کاری انجام پذیرد و آنچه از ما خواسته‌ای در کمال دقّت، صداقت، سرعت و فروتنی انجام داده‌ایم. در آینده نیز نخواهیم گذاشت از جانب ما خاطر شما کمترین آزردگی را تجربه کند. شما در هیچ موردی لغزش و کوتاهی از من نخواهی دید. پادشاها اگر چنین عملی واقعاً خاطر شما را خورسند می‌کند، پس ضرورت دارد که من این وظیفه‌ای که به عهده‌ام گذاشتی در کمال صداقت و وفاداری به انجام برسانم. دراینجا گر چه برخی روایات با یکدیگر سازگاری ندارند و هرودت به طور کامل به این موضوع پرداخته است، تنها به ذکر روایت هرودت از کتاب معروف او به نام هیستوریا ( Historia) می‌پردازیم:

هارپاگ پس از گذشت زمان کوتاهی و فراهم شدن شرایط لازم، طفل تازه به دنیا آمده که برای کشتن آراسته شده بود را برداشت و گریه‌کنان به خانه خود رفت. او تمام سخنان خشم‌آلود آستیاگ را برای همسر خویش بی‌هیچ کاستی و تغییری بازگفت و زن هارپاگ به شوی خود چنین گفت: بگو به من تو حالا چه فکر می‌کنی و چه خواهی کرد؟ هارپاگ چنین پاسخ داد: «نه آن گونه که آستیاگ می‌خواهد خواهم کرد» اگر چه او خشمگین‌تر هم بشود و به تاخت و تاز خویش بیش از حالا بیفزاید. من به خواست او جامه عمل نمی‌پوشم در این مورد با او هم اندیشه نیستم و دستم را به قتل نمی‌آلایم. به دلایل فراوان من این طفل را به قتل نمی‌رسانم. یکی اینکه این پسر بچه با من خویشاوند است، دیگر آنکه آستیاگ پیر است و جانشینی ندارد. و اگر من به درخواست پادشاه عمل کنم و این طفل را بکشم و پس از مرگ آستیاگ دخترش ماندانا جانشین او بشود، بزرگترین خطر متوجه من خواهد بود، زیرا مرا قاتل فرزند خود می داند و حق با اوست. ولی فراموش نشود که اراده پادشاه بر این استوار [تا اینجا صفحه ۲۴۲ کتاب] است که فرمان او اجرا شود و این طفل کشته و مدفون گردد. بهتر است که یکی از کارگزاران و یا اطرافیان و خادمان شخص آستیاگ مأمور قتل این طفل شود نه من. تا این سخنان را به زن خود می‌گفت تدبیری اندیشید و کسی را به دنبال مهرداد (میتراداتس= Mithradates) چوپان آستیاگ و چراننده گاوهای پادشاه فرستاد. مهرداد چوپان در دامنه کوه‌ها در چراگاهی می‌زیست، او با همسر خود سپاکو (Spako) در این مرغزار روزگار می‌گذارانید. هرودت می‌گوید: نام این زن که وی نیز برده آستیاگ بود همانند شوهرش که چوپان پادشاه بود. به یونانی «کینو» (Kyno) است و در زبان مادها سپاکؤ (Spaka) می‌گذارند و نام زن مهرداد به معنای سگ ماده است. مرغزاری که مهرداد دام‌های شاه را در آن به چرا می‌برد در شمال اکباتان و در مسیری است که راه به سوی دریای سیاه می‌رود. در این منطقه سرزمین مادها بسیار کوهستانی است و دارای جنگل‌های انبوه بقیه قلمرو مادها این چنین کوهستانی نیست و دارای پستی و بلندی بسیار کم است. وقتی مهرداد چوپان با شتاب فراوان به گونه‌ای که وزیر اعظم هارپاگ خواسته بود به نزد او آمد، هارپاگ به او چنین گفت:

«آستیاگ به تو امر می‌کند تا این طفل را با خود ببری و در دورترین منطقه بر بالای بلندی‌ها او را به خاک بسپاری.» هرودت در اینجا مطلب را این طور فهمیده است:

هارپاگ به مهرداد فرمان داد تا طفل را زنده بگور کند تا در زیرخاک سریعاً جان بدهد. افزون بر این آستیاگ فرمان دیگری را به وسیله من به تو ابلاغ می‌کند: اگر این فرمان را به جا نیاوری و این کودک هر چه سریعتر از دنیا نرود و او را زنده نگه‌داری، بدترین بلاها را بر سر تو خواهد آود. من مأموریت دارم که محلّ دفن او را پس از آنکه او را به خاک سپردی بازدید کنم. مهرداد که این سخنان را شنید طفل را برداشت و با شتاب فراوان از همان راهی که به سوی هارپاگ آمده بود به خانه خود که در چراگاه بود بازگشت. هرودت می‌گوید: همسر مهرداد باردار بود و هر لحظه در انتظار به دنیا آوردن کودکی بود. همسر مهرداد در شگفت بود که چگونه هارپاگ شوهر او را با چنین شتابی به سوی خود خوانده است؟ وقتی مهرداد به خانه بازگشت داستان را برای زن خود با آب و تاب بیان کرد و کودک به او سپرده شده را که با طلا و پوشاک زیبا آراسته شده بود نشان داد، افزون بر این [تا اینجا صفحه ۲۴۳ کتاب] مهرداد گفت: هارپاگ از من خواسته است که این طفل را در منطقه‌ای کوهستانی که وحوش فراوان دارد و دورافتاده است به قتل برسانم، مهرداد گفت این طفل فرزند ماندانا دختر آستیاگ است و این داستان را کسی به من گفت که مرا تا بیرون آمدن از شهر همراهی می‌کرد. حال تو چه می‌گویی ای زن: سپاکو گریان به مهرداد گفت: چه طور حاضر می‌شوی چنین طفلی را به چنگال مرگ بسپاری؟ مهرداد گفت من در موقعیتی نیستم که غیر از این انجام دهم، زیرا اگر جز این کنم هارپاگ مرا به بدترین وضع کیفر خواهد داد.

فرجام این جدال لفظی و ماجرای طفلی که ماندانا دختر آستیاگ به دنیا آورده است چنین است: سپاکو به مهرداد گفت از آنجاییکه من نمی‌توانم تو را متقاعد کنم و از سویی طفل مدفون را باید نمایندگان و فرستادگان شاه و هارپاگ ببینند باید به آگاهی‌ات برسانم که من کوتاه زمانی پیش از بازگشت تو وضع حمل نموده و طفل بی‌جانی را به دنیا آوردم. این طفل بی‌جان را دفن کن و این زاده‌ی ماندانا را که برای کشتن آراسته شده است برای خودمان نگه داریم و او را بزرگ کنیم. با این کار نه تو کیفری خواهی دید و نه ما بی‌فرزند می‌مانیم، از سویی طفل مرده ما در گور مجلل و شاهانه‌ای به خاک سپرده خواهد شد. سپس مهرداد کودک زنده را به همسرش داد و طفل مرده را از او ستاند و در سبدی نهاد که کورش در آن توسط مهرداد آورده شده بود و او را به نقطه خلوتی از کوهستان برد. سه روز پس از این رویداد یا به سخن دیگر اقدام مهرداد، چوپان به سوی شهر روان شد تا به نزد هارپاگ برود. وقتی با هارپاگ روبرو شد، به وی گفت من آماده‌ام تا جسد کودکی را که برای کشتن به من سپردی به تو نشان بدهم. هارپاگ زبده‌ترین کمانداران خود را همراه مهرداد فرستاد تا جسد را رؤیت کرده و سپس آن را به خاک بسپارند. زن مهرداد طفل زنده را بزرگ کرد و بر او نام نهاد، نام ابتدا کوروش نبود. وقتی این کودک ده ساله شد و صاحب درک و فهم نوجوانی گردید، داستان را برای او بازگفتند و کوروش این راز را برای خود نگه داشت. او در این دهکده با نوجوانان هم سن و سال خویش بازی می‌کرد و همبازی‌های او وی را به عنوان پادشاه در بازی کودکان برای خویش برگزیدند. کوروش [تا اینجا صفحه ۲۴۴ کتاب] همانند یک پادشاه همبازی‌های خود را هر کدام به کاری گماشت. یکی را مأمور ساختن کاخ برای خود کرد، به دیگری مأموریت کسب اطلاعات همانند چشم و گوش پادشاه نمود، گروهی را کماندار و یکی را محرم و ندیم خود نمود تا اخبار و گزارش‌ها را جمع‌آوری کرده و به آگاهی پادشاه برساند. در میان این کودکان فرزند آرتمبار (Artembares) یکی از رجال صاحب نام و بسیار مورد توجه مادها بود که مسئولیت و وظیفه‌ای را که کوروش به عنوان پادشاه به عهده او گذاشت، نپذیرفت و از انجام آن خودداری کرد. کوروش به قراولان دستور داد او را بگیرید و به نزد من آوردیدش و با خشونت تمام با شلاق وی را سیاست کرد. فرزند آرتمبار به نزد پدر خود آمد که در شهر و در یکی از ارکان مهم دولتی مشغول انجام وظایف خود بود و شکایت کرد که پسر مهرداد چوپان با من چنین رفتار موهنی کرده است. آرتمبار طفل آسیب دیده خود را به نزد آستیاگ برد و بخش‌های کبود شده بدن فرزند خود را به پادشاه نشان داد. شاه دستور داد چوپان و فرزندش را به حضور آوردند.

آستیاگ رو به کوروش کرد و چنین گفت: ای پسرم با توام، پسر چوپان، چگونه جرأت کردی پسر مردی که در نزد من از احترام بالایی برخوردار است را مورد خشونت و شتم و ضرب قرار دهی؟

کوروش پاسخ داد: آقا من حقّ داشتم با او چنین کنم، زیرا کودکان دهکده که همبازی من بودند مرا به عنوان پادشاه خود در بازی برگزیدند، آن‌ها عقیده داشتند که من شایسته‌تر از هر کودک دیگر برای این مقام هستم. همه آن‌ها از اوامر من پیروی می‌کردند تنها این کودک سرپیچی کرد و من او را مجازات کردم. اگر مرا به خاطر این کار می‌خواهی کیفر دهی، من حاضرم. آستیاگ دقیق‌تر به چهره کوروش نگاه کرد و دریافت که سیمای آشنایی دارد و سنّ او با زمان سپری شده دفن طفل به هارپاگ و سپس به مهرداد چوپان سپرده شده همخوانی دارد. آستیاگ مدّتی از فرط شگفت‌زدگی سکوت کرد و سخنی نگفت فقط به کوروش کنجکاوانه نگاه می‌کرد. شاه در صدد برآمد که آرتمبار را از دفتر خویش دور کند، بر این اساس به او گفت آرتمبار: من به گونه‌ای عمل خواهم کرد که رضایت تو و پسرت تأمین بشود و دیگر شکایتی نداشته باشی و به این ترتیب او را از [تا اینجا صفحه ۲۴۵] خود دور کرد و با مهرداد چوپان خلوت نمود. شاه از چوپان پرسید: این کودک را از کجا آورده‌ای؟ چه کسی این طفل را به تو داد و برای چه منظوری؟ مهرداد بی‌هیچ درنگی پاسخ داد:

این فرزند خود من است و زنی که او را به دنیا آورده است، همسر من است و در کنار من زندگی می‌کند. آستیاگ گفت: تو خوب اندرز نگرفته‌ای ای چوپان. اگر ناگزیرم کنی تو را به بدترین نحو ممکن کیفر خواهم داد، این هشدارمرا جدّی تلقی کن و حقیقت را برملا کن در همین حال به نیروهای امنیتی و محافظ خود دستور داد تا نشانه و نمونه‌ای از این کیفررا به او بفهمانند و آنان چنین کردند. متعاقب آن مهرداد لب به سخن گشود و حقایق را جزء به جزء برای شاه بیان کرد و از شاه درخواست بخشش و قبول پوزش خویش را نمود. از خشم آستیاگ اندکی کاسته شد و از چوپان شاهانه دل‌جویی کرد و خشم خود را متوجه هارپاگ نمود و به نیزه‌داران خود امر کرد، هارپاگ را به حضور آوردند. شاه از وزیر پرسید: هارپاگ: چگونه طفلی را که مأموریت کشتنش را به تو دادم کشتی و با چه آلت قتّاله‌ای او را به قتل رساندی؟ منظورم کودکی است که دختر من آنرا به دنیا آورده است. وقتی هارپاگ مهرداد چوپان را در آنجا دید، از دروغ گفتن منصرف شد، زیرا کیفر دروغ گفتن را مهیب‌تر از عدم اجرای اوامر پادشاه می‌دانست و لب به سخن گشود تا شاه را کاملاً در جریان وقایع اتفاق افتاده بگذارد.

هارپاگ به شاه چنین گفت:

ای پادشاه وقتی کودک به من سپرده شد، بر آن شدم که فرمان تو را اجرا کنم، بی‌آنکه در نزد تو و دخترت به عنوان قاتل شناخته شوم. لذا این چوپان را فرا خواندم و طفل را به او سپردم و تأکید کردم که کشتن این طفل خواست پاشاه است و بی‌فوت وقت باید اجرا شود پس تأیید می‌کنی که من نه دروغ گفته‌ام و نه در اجرای فرمانت دریغ روا داشته ام. من او را تهدید کردم و هشدار لازم را به او دادم که اجرای این فرمان خواست پادشاه است و درنگ جایز نیست. وقتی چوپان طفل را کشت، قابل اعتمادترین و وفادارترین افرادم را فرستادم تا جسد طفل را رؤیت کرده و سپس او را دفن کنند، این گونه بود ای پادشاه و این است سرنوشت این کودک که می‌بینی.[تا اینجا صفحه ۲۴۶ کتاب]

پس از شنیدن سخنان هارپاگ که نوعی دفاعیات او به شمار می‌آید شاه خشم خود را ظاهراً فرو نشاند و سخن آغار کرد و گفت که از چوپان درباره این جریان چه شنیده است. آستیاگ از جریان امر اظهار خوشنودی کرد و از اینکه طفل زنده است شادی خود را نتوانست پنهان کند و در ذهنش پیوسته سرزنش‌های دخترش او را آرام نمی‌گذاشت. چون سرنوشت این کودک و فرجام کار به این خوبی به چشم می‌خورد، تو را به ضیافتی دعوت می‌کنم، زیرا می‌خواهم یک قربانی به خاطر نجات این طفل تقدیم کنم و این مراسم قربانی برای خدایی است که این قربانی و احترام شایسته اوست. وقتی هارپاگ این سخنان را شنید به پای شاه افتاد و احترام خود را به جای آورد. او خیلی شاد بود که خطا و تمرّد او این گونه پایان خوبی داشته است و از دعوت شاه خوش‌حال هارپاگ تنها یک پسر داشت که آن هم سیزده ساله بود. هارپاگ پسر را به نزد آستیاگ فرستاد که هر کاری شاه بفرماید برای انجام این میهمانی اطاعت کند و انجام دهد.

به محض ورود پسرها هارپاگ به دربار، شاه دستور داد طفل را بکشند و او را قطعه قطعه کرده و به جز سر و دست و پایش بقیه تنش را کباب کنند. میز غذای هارپاگ را با کباب از گوشت پسرش آراست و بقیه میهمانان با کباب از گوشت گوسفند پذیرایی شوند، سر و دست و پای پسر هارپاگ در سبدی نهاده و روی آن پوشانده شد. هارپاگ آنگاه که سیر شد از شاه برای خوراک مأکولش سپاس‌گزاری کرده. شاه از او پرسید می‌دانی از گوشت کدام جانور خورده‌ای؟ هارپاگ پاسخ داد، نمی‌دانم ولی خوشمزه بود و چنین طعامی تاکنون به کام من نرفته است.

آستیاگ به او گفت اگر می‌خواهی بدانی، پوشش را از روی این سبد بردار تا ببینیم چه تشخیص می‌دهی ـ هارپاگ از کباب باقی مانده و سر و دست و پای فرزند خویش را برداشت و به خانه رفت تا آنرا به خاک بسپارد. هارپاگ خویشتن‌داری کرد و به شاه گفت آنچه شاه کند نیکو است و عین صلاح. شاه جریان این واقعه را جهت ارزیابی و تعبیر به عهده مغان گذاشت و آنان را که داناتر و صاحب نظرتر بودند به حضور خویش خواند.

آستیاگ پس از کنکاش فراوان با مغان و دیگر صاحب‌نظران به این نتیجه رسید که زنده ماندن کوروش و تهوّرهای او در نوجوانی، خطر سقوط او از حکومت بر جامعه ماد کماکان به قوت خود باقی است، از اینرو دستور داد کورش را ز پایتخت ماد (اکباتان) دور کنند و به نزد پارسیان به جنوب ایران (خطّه پارس) بفرستد. هارپاگ که از عمل [تا اینجا صفحه ۲۴۷ کتاب] نابخشودنی آستیاگ و کشتن پسرش همان‌گونه که در داستان بالا آمد سخت عصبانی بود، کوروش را چهره‌ای مناسب یافت که می‌تواند دولت آستیاگ را ساقط کند.

هم کوروش از اینکه پارسیان زیر دست مادها هستند ناخرسند بود و هم هارپاگ دیگر آستیاگ را براریکه قدرت نمی‌خواست، لذا هارپاگ سخت کوشید تا خود را به کوروش نزدیک کرده و با او هم‌دست شود، از اینرو با ارسال هدایای زیاد آمادگی خود را جهت پیوستن به کوروش به آگاهی نوجوان پارسی رساند و به او اطمینان داد که تا سقوط آستیاگ در کنار او خواهد بود. مردم ماد نیز از شاه فاسد و بی‌کفایت خویش راضی نبودند. بحران‌های اقتصادی نارضایتی نظامیان و هرج و مرج در کشور مردم ماد را آماده قبول جایگزینی برای حکومت آستیاگ کرده بود. وقتی گستاخی و به تعبیر هرودت یاغی‌گری‌های کوروش به فرستاده آستیاگ این‌گونه پاسخ داد: به او بگویید من پیش از آنکه او خواسته است به نزد او خواهم آمد آستیاگ نیرویی را جهت گوشمالی دادن کوروش آماده کرد و فرماندهی این سپاه را به عهده هارپاگ گذاشت. این آغاز ناکامی‌های آستیاگ بود. برخی از سپاهیان آستیاگ به سپاهیان پارسی پیوستند، برخی نیز که از قول و قرار و هم‌پیمان شدن کوروش و هارپاگ بی‌اطلاع بودند جان خود را در نبرد با نیروهای پارسی از دست دادند. اکثریت نیروهای مادی که صحنه پیکار را چنین دیدند، از بیم جان فرار را برقرار ترجیح دادند و گریختند. لازم به یادآوری است که کورش برای گردآوری نیرو از میان پارسیان این‌گونه عمل کرد: کوروش برای اینکه مردان سلحشور پارسی به او بگروند و تا پایان کار به او وفادار بمانند آنان را این‌گونه آزمود. روزی آن‌ها را با کار بسیار اندک و سبک و با روحیه شاد و سخنان خوب در کنار خود نگه داشت و به آنان خوراک‌های خوب و خوشمزه و به اندازه کافی خوراند و روزی با کارهای سخت و اعمال خشونت و تحمیل گرسنگی و سختی به آن‌ها و تهدید و آنچه و آن‌گونه که مادها با پارسیان زیردست خود می‌کردند و سپس از آن ها پرسید، کدام شیوه را می‌پسندید و آنان خوراک خوب و آسایش و شادی را برگزیدند. پس کوروش رو به آن‌ها کرد و گفت برای این کار باید دولت ماد سرنگون شود تا شما از بندگی آن‌ها رسته و آنان را زیردست خود کنید و به این ترتیب به مصاف آستیاگ رفت، تخت شاهی را از او ستاند، خزانه اکباتان را صاحب شد و دولت پارسی را تأسیس کرد و خود را شاه خواند، ولی آستیاگ را که مغلوب او شده بود نکشت و او در رفاه و آسایش نگه داشت تابه پایان زندگی خود [تا اینجا صفحه ۲۴۸ کتاب] رسید و مرد. پس از تسلیم شدن آستیاگ در برابر کوروش، سیادت آسیا از آن کوروش شد این نکته را باید اضافه کرد که علاقمندی هارپاگ به همدستی با کوروش به احتمال زیاد تعقیب کنند. این هدف بود که دولت ماد به دست مغان بیفتد و سرزمین ماد و پارس و سایر مناطق فرمانبردار ماد به وسیله مغان اداره و حکومت شود. برخی از تحلیل‌گران بر این باورند که هارپاگ گمان می‌کرده است که با سقوط آستیاگ و گرفتن انتقام از او و بر سر کار آمدن کوروش حکومت را از کوروش به آسانی می‌تواند بگیرد و از خویش کند، ولی وی درمحاسبات خود دچار اشتباه شده بود و کوروش را هنوز نشناخته بود. و به این ترتیب به قول هرودت پارسیان از بندگی مادها نجات یافته و مادها را بردگان و زیردستان خویش کردند. آنچه نتیجه می‌گیریم این است که چگونه کوروش به دنیا آمد و از خطر مرگ رست، رشد کرد، بر شاه ماد غلبه نمود و پادشاه شد و بعدها کرزوس (Kroisos) شاه نیرومند لیدی (Lydia) که با او دشمنی کرد را مغلوب و اسیر خویش نمود. ناگفته نماند که تلاش مغان برای رسیدن به قدرت و تصاحب حکومت تقریباً در طول حکومت ۲۳۰ ساله هخامنشیان مشهود است و اکثر شاهان هخامنشی به کرّات این هشدار را به رجال لشکری و کشوری پارسی داده‌اند و آن‌ها را به هوشیاری و مبارزه با مغان دعوت کرده‌اند. به این موضوع در جای مناسب پرداخته می‌شود. کمبوجیه دوّم (۵۲۹ـ ۵۲۲ ق‌مKambysesll ) به تفصیل پرده از این وحشت که بر او مستولی شده است بر می‌دارد و خطر به قدرت رسیدن مغان را به یارانش گوشزد می‌کند. بعدها داریوش در واقعه گئوماتای مغ (Gaumata der Magier) که به بردیای دروغین معروف است و نمی‌توان او را با سمردیس (Smerdis) هرودت که احتمالاً منظور مورّخ یونانی بردیا (Bardiya) جوان‌ترین پسرکورش است، یکی دانست؛ خشم خود را نسبت به مغان ابراز و هر ساله تعدادی از آن‌ها را طی تشریفاتی به نام ماگوفونی (Magofony) از دم تیغ می‌گذراند.[تا اینجا صفحه ۲۴۹کتاب]}۱

ارجاعات:

۱ـ کتاب: تاریخ ایران باستان، جلد اول،(آریایی‌ها و مادها ـ هخامنشیان ـ سلوکیان)/ نویسنده: دکتر اردشیر خدادادیان/ انتشارات سخن، تهران/ چاپ دوم ۱۳۸۶/ صص ۲۴۰ تا ۲۴۹

پیام مدیر سایت ظفرمند

 

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *