شعرهایی طنز از طالب قبادی شاعر گیلانی

[ad_1]

شعرهایی طنز از «طالب قبادی» شاعر گیلانی

%d8%b7%d8%a7%d9%84%d8%a8-%d9%82%d8%a8%d8%a7%d8%af%db%8c

آقای«طالب قبادی» از شاعران طنزپرداز شهرستان «صومعه‌سرا» واقع در استان گیلان می‌باشد. اشعار طنز او از طراوت و زیبایی خاصی برخوردار است و صمیمانه بر دل می‌نشیند. حال همه با هم، شعرهایی از این شاعر گیلانی را از مجموعه شعر «حال جناب عاشق!» می‌خوانیم و صد البته با خواندن آن احساس شور و صفا را مهمان دل‌هایمان خواهیم کرد:    

یادم بده

شیوه تن‌پروری، یادم بده

درسی از افسونگری، یادم بده

ای که استاد ریا و حیله‌ای

حیله‌های بهتری، یادم بده

اهل بزمم، نیستم من اهل رزم

راه جنگ زرگری، یادم بده

گر نشستم روزگاری پشت میز

فوت و فن سروری، یادم بده

تا نماند آرزویی بر دلم

اندکی رامشگری، یادم بده

چونکه مغبون گشته‌ام من از سواد

خط نوشتن سرسری، یادم بده

تا شوم محبوب دلهای نزار

راه و رسم دلبری، یادم بده(حال جناب عاشق!/ ص۱۷)

……………………………………………………

که مپرس

خسته از زندگانیم،که مپرس

نگران از جوانیم، که مپرس

خرجم افزون و دخل مخلص کم

گله‌مند از گرانیم، که مپرس

همسر بنده بس که وسواسی‌ست

کرده طوری روانیم، که مپرس

تا کنم خویش را کمی مشغول

گرمِ کفتر پرانیم، که مپرس

می‌نهد هر که باری بر دوشم

نفله از بی‌زبانیم، که مپرس

تنم از رنج فقر می‌لرزد

آن چنان استخوانیم، که مپرس

تا خورم مرغ و ماهی و قیمه

عاشق میهمانیم، که مپرس

ترسم از پا در آورد آخر

غمِ بی‌خانمانیم، که مپرس

تا گرانی و دردِ بی‌پولی‌ست

مفلسی آن چنانیم، که مپرس(حال جناب عاشق!/ ص۲۴)

………………………………………………………..

بی‌قراریها!

بنده با بی‌بند و باریها؛ بدم

با تمام زشتکاریها؛ بدم

چون ندارد منفعت انواع دود

با سیگار و با سیگاریها؛ بدم

تا نگردد شهرهای ما تمیز

با تمام شهرداریها؛ بدم

قیمت اجناس گشته بی‌مهار

زین سبب با بی‌مهاریها؛ بدم

طوطیی دارم سخنگوی و قشنگ

چون که مخلص با قناریها؛ بدم

پول خود را خرج کمتر می‌کنم

خصمِ فقرم؛ با نداریها؛ بدم

شعر مخلص را به تندی هی نخوان

چون که من با بی‌قراریها؛ بدم(حال جناب عاشق!/ ص۴۲)

……………………………………………………….

محتکر

گشته غافل؛ ز دین و قرآنا

راه او هست؛ راه شیطانا

می‌مکد مثل گرگ خون‌آشام

خون مستضعفان ایرانا

دلش از جنس آهن و فولاد

دم نزن نزد او ز وجدانا

با تورم؛ همیشه می‌رقصد

شاد و بی درد و نامسلمانا

حیف باشد خطاب بنمایی

مُحتکر را به نام انسانا

بس که دل بسته است بر دنیا

برده از یاد مرگ خود؛ جانا

مثل خاری که در کنار گل است

شکوه دارد از او گلستانا

نرخ جنسی اگر شود ارزان

احتکارش شود دو چندانا

مفسدی ضد آدمی چون او

کی تواند رود به رضوانا؟

این امیدم بود که ریشه‌ی او

خشک گردد به حقِّ یزدانا(حال جناب عاشق!/ ص۵۴)

…………………………………………………..

این چنین نباید شد!

از خدا بی‌خبر نباید شد

خصم نوعِ بشر نباید شد

باش همواره تشنه‌ی خدمت

شاخه‌ی بی‌ثمر نباید شد

گر شکست است رمز پیروزی

پس ز میدان بدر نباید شد

مثل ماری که خوش خط‌وخال است

سمّی و پر خطر نباید شد

هست کوتاه عمر جاه و مقام

خائنی حیله‌گر نباید شد

در حقیقت به بحر فسق و فجور

جان من غوطه‌ور نباید شد

با چپاول‌گری و هر نیرنگ

صاحب سیم و زر نباید شد

بادآورده می‌رود بر باد

گله‌مند و پکر نباید شد! (حال جناب عاشق!/ ص۷۱)

…………………………………………….

گفتا ـ گفتم

گفتا شنیدی ارزون؛ گردیده نرخ شیشه!

گفتم چو خوش خیالی من باورم نمیشه!

گفتا از این گرانی جانم به لب رسیده

گفتم که صبر جانا باید نمایی پیشه!

گفتا که با حقوق اندک چگونه سازم؟

گفتم پنیر و نان و سبزی بخور همیشه!

گفتا ز محتکر‌ها یک جمله گو برایم

گفتم چه ساده‌ای تو هر کس به فکر خویشه!

گفتا سیگار خواهد جمع‌آوری شود ها؟

گفتم که وعده‌هایی این گونه داده میشه!

گفتا چرا به رشتی گویند بی‌بخار است؟

گفتم مگر که شوخی رشتی سرش نمیشه؟!(حال جناب عاشق!/ ص۷۴)

…………………………………………………………

ارجاعات

مجموعه شعر: حال جناب عاشق!/ شاعر: طالب قبادی/ ناشر: انتشارات بازرگان، رشت/ چاپ اول، ۱۳۹۰/ …

پیام مدیر سایت ظفرمند

 

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *