داستان، حکایت، داستان کوتاه، داستان طنز

[ad_1]

داستان، حکایت، داستان کوتاه، داستان طنز

%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%862

فرار فیل از اجرای حکم توسط خر!

روزی فیلی با سرعت از جنگلی می‌گریخت!

دلیلش را پرسیدند،

فیل گفت: شیر دستور داده تا گردن همه زرافه‌ها را بزنند!

گفتند: تو را چه به زرافه؟! تو که فیل هستی پس چرا نگرانی؟!

فیل گفت: بله میدانم که فیل هستم؛ اما شیر، این ماموریت را به «خر» واگذار کرده است!!!

……………………………………………

غذای مجانی به حساب نوه!

یکی از رستورانهای توی جاده بر سردر ورودی‌اش  با خط درشت نوشته بود:

شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.

راننده‌ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش‌جان کرد.

بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش  سبز شده است. با تعجب گفت:  

مگر شما ننوشته‌اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!

خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه‌تان خواهیم گرفت،

ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست!!! که باید پرداخت کنید!!!

………………………………………

ایرانی‌ها چگونه اختلاس می‌کنند!

خارجیه: شما چطور اختلاس می‌کنید؟

ایرانیه: این پروژه رفاهی و عمرانی رو می‌بینی؟

خارجیه: نه، من که چیزی نمی‌بینم!

ایرانیه: آ قربون دهنت، همین چهل میلیارد خرج برداشته!!

…………………………………………………

تا خدا را نبینم عبادتش نمی کنم!

دانشجویی به استادش گفت‌:

استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می‌کنم و تا وقتی خدا را نبینم آن را عبادت نمی‌کنم!

استاد به انتهای کلاس رفت و به ان دانشجو گفت: آیا مرا می‌بینی؟

دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی‌بینم.

استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!

……………………………………………………………………

ملانصرالدین  و جنازه

روزی جنازه‌ای را می‌بردند پسر ملا از پدرش پرسید: پدرجان این جنازه را کجا می‌برند؟
ملا گفت او را به جایی می‌برند که نه آب هست، نه نان هست، نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری!!!!!
پسر ملا گفت: فهمیدم او را به خانه ما می‌برند!!!

…………………………………………

کشتی سگ و شیر

سگی نزد شیر آمد گفت:

بامن کشتی بگیر.

شیر سر باز زد!

سگ گفت: نزد تمام سگان خواهم گفت، که شیر از مقابله با من می‌هراسد!

شیر گفت:

سرزنش سگان را خوشتر دارم از اینکه شیران مرا شماتت کنند، که با سگی کشتی گرفته ام!!!

……………………………………………..

ماه بهتر است یا خورشید

روزی شخصی از ملا نصرالدین پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟

ملا گفت: ای نادان این چه سوالی است که از من می‌پرسی؟ خوب معلوم است، خورشید روزها بیرون می‌آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!

ولی ماه شبهای تاریک را روشن می‌کند، به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است!

……………………………………………

کشیش، دروغ، رماتیسم

کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست.

مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟

کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت: روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است.

مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد. بعد کشیش از او پرسید: تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟

مردک گفت من روماتیسم ندارم اینجا توی این روزنامه نوشته شده است که پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است!!!!!!!

………………………………………………………

دلقک و غم هایش

مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد.

دکتر گفت: به فلان سیرک برو. آنجا دلقکی هست، اینقدر می‌خنداندت تا غمت از یادت برود.
مرد لبخند تلخی زد و گفت: من همان دلقکم!

پیام مدیر سایت ظفرمند

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *