حکایت ، داستانک ، جوک ، لطیفه

[ad_1]

حکایت ، داستانک ، جوک ، لطیفه | سایت علمی ، فرهنگی ، تحلیلی ظفرمند

حکایت ، داستانک ، جوک ، لطیفه

حکایت ، داستانک ، جوک ، لطیفه

%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86

لقمان و حدس مسافت از راه رفتن مرد

روزی لقمان در کنار چشمه‌ای نشسته بود. مردی که از آنجا می‌گذشت از لقمان پرسید: چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید؟

لقمان گفت: راه برو. آن مرد پنداشت که لقمان نشنیده است.

دوباره سوال کرد: مگر نشنیدی؟ پرسیدم چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید؟

لقمان گفت: راه برو.

آن مرد پنداشت که لقمان دیوانه است و رفتن را پیشه کرد.

زمانی که چند قدمی راه رفته بود، لقمان به بانگ بلند گفت: ای مرد، یک ساعت دیگر بدان ده خواهی رسید.

مرد گفت: چرا اول نگفتی؟

لقمان گفت: چون راه رفتن تو را ندیده بودم، نمی‌دانستم تند می‌روی یا کند.

حال که دیدم دانستم که تو یک ساعت دیگر به ده خواهی رسید.

………………………

نذر های آنچنانی

یه نفرداشت دنبال جای پارک می‌گشت، اما پیدا نمی‌کرد!

در همون حال گشتن رو به خدا میکنه و میگه: خدایا اگه یه جای پارک برام پیدا کنی من دیگه نماز می‌خونم، روزه می‌گیرم و … که یه دفعه یه جای پارک خالی رو می‌بینه و به خدا می‌گه! خدا جون، نمی‌خواد، خودم پیداش کردم!!!

………………………………

اگر مدیر‌عامل بودید چه می کردید؟

معلمی سر کلاس به بچه‌ها میگه انشا بنویسید با این موضوع : «اگر مدیر‌ عامل بودید چه می‌کردید؟»

بعد می‌بینه همه تند و تند و با هیجان شروع کردن به نوشتن به جز یک نفر که نشسته و داره از پنجره بیرون رو تماشا می‌کنه!

معلم ازش می‌پرسه: چرا تو هیچی نمی‌نویسی؟

بچه میگه: منتظرم تا منشی‌ام بیاد!

…………………………..

نقاشی قشنگ

بچه به باباش میگه: بابا نقاشیم قشنگه؟

بابا: آره بابایی چی کشیدی؟!

بچه: یه گاوه که داره علف می‌خوره!

بابا: پس علفش کو؟!

بچه: گاوه خوردش!

بابا: پس گاوش کو؟

بچه: خب حالا دیگه علفش رو خورد و رفت دیگه!!!

………………………

موعظه دروغ و فریب

کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست.

مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟

کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت: روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی‌بند و باری است.

مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد. بعد کشیش از او پرسید: تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟

مردک گفت من روماتیسم ندارم اینجا توی این روزنامه نوشته شده است که پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است!!!!!!!

……………………………………….

زن زیبا!!

مرد به زنش گفت: تو چقدر زیبایی…

زن گفت: مرسی عزیزم، کاش تو هم زیبا بودی تا من هم این را به تو می‌گفتم…

مرد گفت: اشکالی نداره تو هم مثل من دروغ بگو!!!

……………………….

اختلاس

خارجیه به ایرانیه میگه: شما چطور اختلاس می‌کنید؟

ایرانیه: این پروژه رفاهی و عمرانی رو میبینی؟

خارجیه: نه، من که چیزی نمیبینم!

ایرانیه: آ قربون دهنت، همین چهل میلیارد خرج برداشته…

…………………………………..

بچه زشت

زنی، بچه به بغل سوار اتوبوس شد.

 راننده اتوبوس گفت: بچه‌ی شما زشت‌ترین بچه‌ای است که در عمر دیده‌ام.

 به زن خیلی برمی‌خورد.

 زن به مسافری که در کنار او نشسته است می‌گوید: شنیدید، راننده چه توهینی به من کرد؟

 مسافر می‌گوید: این میمون رو بده به من، برو پیش رئیس اتوبوسرانی ازش شکایت کن!

…………………………………….

اعتماد ممنوع

ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺑﻪ ﮔﺮﮒ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭﺱ ﺯﻧﺪگی را ﻳﺎﺩﻡ ﺑﺪﻩ.

ﮔﺮﮒ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﺑﺎﻻﻯ ﻛﻮﻩ ﺑﭙﺮ!

ﺭﻭﺑﺎﻩ ﮔﻔﺖ: ﭘﺎﻳﻢ می‌شکند!

ﮔﺮﮒ ﮔﻔﺖ: می‌گیرمت.

ﺭﻭﺑﺎﻩ ﭘﺮﻳﺪ، ﮔﺮﮒ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﮕﺮﻓﺖ ﻭ ﭘﺎﻳﺶ ﺷﻜﺴﺖ!!!

ﺭﻭﺑﺎﻩ ﮔﻔﺖ: ﭼﺮﺍ ﻧﮕﺮﻓﺘﻰ؟

ﮔﺮﮒ ﮔﻔﺖ ﺩﺭﺱ ﺍﻭﻝ‌: ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﺮگ!!!

پیام مدیر سایت ظفرمند



[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *