اشعار و زندگینامه رضا نیکوکار (شاعر گیلانی)

[ad_1]

اشعار و زندگینامه رضا نیکوکار (شاعر گیلانی)

%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d9%86%db%8c%da%a9%d9%88%da%a9%d8%a7%d8%b1-1

شاعر توانمند «رضا نیکوکار» در سال ۱۳۵۶ در شهر رشت متولد شد. او از شاعران موفق گیلانی بشمار می‌آید و مدتی را هم مسئولیت انجمن شعر و ادب اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی رشت را بر عهده داشت. شعر مورد علاقه او غزل است و مضامین سروده‌‌هایش رنگ آیینی ، اجتماعی و عاشقانه به خود دارد. او در جشنواره شعر فجر سال ۱۳۹۰ در بخش شعر کلاسیک به عنوان شاعر برتر کشور انتخاب شد. با هم چند سروده از ایشان را می خوانیم:

%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d9%86%db%8c%da%a9%d9%88%da%a9%d8%a7%d8%b1-2

{«… خودت می دانی»

زندگی خسته کننده‌ست، خودت می‌دانی

مثل مرداب، کشنده‌ست، خودت می‌دانی

هر سلامی که به من می‌شود اینجا، بانو!

حیله‌ی گرگ درنده‌ست، خودت می‌دانی

آخر از دست تو یک روز دلم می‌میرد

مرگ… آغاز پرنده‌ست، خودت می‌دانی

توی این بازی تکراری شطرنج جنون

هر کسی باخت برنده‌ست، خودت می‌دانی

نیمه‌ی گمشده‌ای را که صدا می‌کنمش

بطن یک قلب تپنده‌است، خودت می دانی

…تا که خون می‌چکد از دست دلم می‌گویی:

عشق، چاقوی بُرنده‌ست، خودت می‌دانی!

(مجموعه شعر: دیده‌ای یک نفر پرنده شود/ ص۱۳۱)

……………………………………………………………………….

«دیده‌ای یک نفر پرنده شود…»

دیده‌ای یک نفر پرنده شود، پر بگیرد، بدون سر باشد؟

سایه‌گستر شود، درختی که، تنه‌اش زخمی تبر باشد؟

دیده‌ای تاکنون پرستویی، روی مین آشیانه بگذارد؟

استخوانی بیاید و مثل قاصدکهای خوش‌خبر باشد؟

فکر کن دیده‌ای که یک شب ماه، روی دوشش ستاره بگذارد

یک‌نفر بعدِ رفتنش حتی، باز هم بهترین پدر باشد؟

همه‌ی شهر می‌شناسندت، گر چه یک کوچه هم به نامت نیست

من ندیدم هنوز دریایی، از دل تو بزرگ‌تر باشد

آن قدَر ارتفاع داری که، مرگ از تو سقوط خواهد کرد

زندگی بعدِ مرگ می‌آید، بیشتر در تو شعله‌ور باشد

هر چه نادیدنی‌ست را دیدی، تا ابد سنت جنون این است:

عشق از هر دری بیاید تو، عقل باید که پشت در باشد

(مجموعه شعر: دیده‌ای یک نفر پرنده شود/ ص۳۹و۴۰)

……………………………………………………………………………..

«گیلان دوباره آب و هواش ابری‌ست…»

گیلان دوباره آب و هواش ابری‌ست، با من بخوان ترانه‌ی «باران» را

بگذار آب و شانه کند خاتون، دستان باد زلف پریشان را

با اینکه خط فاصله پررنگ است سدّی برای خاطره‌هایت نیست

وقتی که سیل می‌برد این دل را، این تکه‌سنگ ساکت و بی‌جان را

از چاله‌های خالی تنهایی   افتاده‌ام به چاه تو، می‌بینی

دیوانه کرده‌است پس از یوسف، پیراهنم اهالی کنعان را

صدها هزار آینه می‌میرند   وقت گلابگیری چشمانت

از شوق اینکه سرزده می‌آیی   جارو زدم تمام خیابان را

عطری عجیب در غزلم پیچید   وقتی که خواستم از تو بنویسم

معبه دل من است که می‌گیرد   عطر گلاب قمصر کاشان را

(مجموعه شعر: دیده‌ای یک نفر پرنده شود/ ص۱۷)

………………………………………………………………………………

«عطر پیکرت…»

تابوت، عطر پیکرت را می‌شناسد

این آسمان، بال و پرت را می‌شناسد

بگذار موشکها سرت را خورده باشند

این خاک، جسم بی‌سرت را می‌شناسد

پایی که جا مانده‌ست بر مین را نیاور

پرواز، پای دیگرت را می‌شناسد

کنعان نه… اینجا خاک خونین هویزه‌ست

پیراهنی که مادرت را می‌شناسد

این اشکها، این گریه‌ها، این چشمها هم

امضای خط آخرت را می‌شناسد

خون‌نامه‌ات را چشم پر خون پدر خواند

او سینه‌ی پهناورت را می‌شناسد

امروز می‌روید هزاران لاله از خاک

خاکی که بوی پیکرت را می‌شناسد

(مجموعه شعر: دیده‌ای یک نفر پرنده شود/ ص۳۳و۳۴)

……………………………………………………………………………

«مادرم…»

شانه‌هایش دوباره می‌لرزید، مادرم زیر چادر گلدار

ذکرهایی که زیر لب می‌گفت توی دنیای ما نبود انگار

اشک می‌ریخت، مهره‌ی تسبیح لای انگشتهاش می‌چرخید

در دعا عاشقانه می‌بوسید   صورتش را فرشته‌ای هر بار

چین پیشانی تو را هر روز مُهر در هر نماز می‌بوسد

تو که اخلاص روزه‌هایت را باز با گریه می‌کنی افطار

عطر و بوی بهشت را دارد   تکه‌تکه گلیم خانه‌ی ما

زیر پاهای مادرم عشق است   و بهشتی که می‌شود تکرار

رو به چشمت نماز می‌خوانم   کعبه انگار توی خانه‌ی ماست

تا تو هستی همیشه می‌خوانند  سوره‌ی حمد، این در و دیوار

(مجموعه شعر: دیده‌ای یک نفر پرنده شود/ ص۷۳)

……………………………………………………………………………….

«تقدیم به خانواده‌های محترم مفقودان دفاع مقدس»

تا شهابی در آسمان دیدم، نذر کردم دوباره برگردی

گل یاسی اگر که بوییدم، نذر کردم دوباره برگردی

عطر احساسهای من اینجا رنگ شب‌گریه‌های بارانی‌ست

هر شبی که ستاره باریدم، نذر کردم دوباره برگردی

بی تو دریا چه دور شد از من! مثل مردابهای بی‌حرکت

در خودم لحظه‌لحظه پوسیدم، نذر کردم دوباره برگردی

و نگاهت به ساعت و دستم به ورقهای کهنه‌ی تقویم

روزها را که یک به یک چیدم، نذر کردم دوباره برگردی

بعد از آن ساعتی که تو رفتی آسمانم به رنگ شب شد، من

از سیاهّیِ شب نترسیدم، نذر کردم دوباره برگردی

…هر که با گریه رو به من کرد و گفت هرگز تو بر نخواهی گشت

من ولی با تمام امّیدم نذر کردم دوباره برگردی

(مجموعه شعر: دیده‌ای یک نفر پرنده شود/ ص ۹۹و۱۰۰)}۱

…………………………………………………………………………..

ارجاعات:

۱ـ مجموعه شعر: دیده‌ای یک نفر پرده شود…/ شاعر: رضا نیکوکار/ ناشر: انتشارات انجمن قلم ایران، تهران/ چاپ اول، ۱۳۸۸/

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *